X
تبلیغات
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار


شاید برای آنان که دروطن زندگی می کنند، دشوار باشد دریابند که ارتباط با هنر حقیقی و فرهنگ، حس کردن آن، و لذت بردن از آن، برای کسی که درغربت زندگی می کند، چقدر سخت است و سختتر از آن، انتقال این همه و کوشش برای ایجاد اثری مثبت در ذهن فرزندش.

حیف از سالهایی که هنرمند با ارزشی چون ایرج طهماسب از فعالییت بازداشته شد. هنر طهماسب در عروسک گردانی، صداپیشگی، نویسندگی، بازیگری و کارگردانی، تبلور استعداد بی پایانی است که فرح بخش، مثبت، جذاب، اصیل و خلاقانه است. گردآوردن شماری استعداد درخشان در کنار یکدیگر و گشاده گذاردن دستشان برای بداهه و ابتکار، هنر مدبرانه ای است که در محصول بی نظیرش تبلورمی یابد.

با خواندن گفتگوی رسانه ها با عروسک گردانان و صداپیشگان مجموعۀ کلاه قرمزی، دموکراسی هوشمندانه ای را درمی یابی که ایرج طهماسب در کارگردانی خود اعمال می کند و بی تردید، همین قابلیت، بهترین را از دل تواناییهایی بیرون می آورد که قابل ستایشند.

جدا از صداپیشگان عروسکها، عروسک گردانان به شیوه ای خیره کننده این موجودات را می چرخانند، از دنیا فنی زاده- که احتمالاً یکی از بهترینهای این عرصه است و لابد استعداد بی کران پدر را به ارث برده- تا دیگرانی که هنرشان خیره کننده است.

شاید حتی خود ایرج طهماسب نداند که با ساختن مجموعۀ کلاه قرمزی، چه خدمت شایانی به ایرانیان هنردوست کرده و می کند. به عنوان یک ایرانی- هرچند کسی نیستم- از سوی خود و دخترم از او و گروه فوق العاده اش با تمام وجود، صمیمانه ممنونم. کاش راهی داشتم برای ارتباط با او و تشکراز او و آرزوی تندرستی و تداوم کارهای کم نظیرش.  

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

چراست که همواره می خواهیم از خود بگریزیم و به بودن با دیگری یا دیگران پناه آوریم؟ مألوف بودن با دیگری و دیگران، ثمری جز رنج خاطر دارد؟ برای برخی چون من؛ نه. نداشته. کمترین آسیب را هنگامی می بینم که تنهایم. چند ماهی است که به خلوت دلپذیر تنهایی خود خو کرده ام و تازه آن را دریافته ام. در آستانۀ گذر چهار دهه از عمرم،  بار معنایی " دلا خو کن که به تنهایی/ که از تن ها بلا خیزد"، اکنون در بطنم رخنه کرده. اگر مسالمت و همزبانی حس می کنم، با کسانی است که نه هموطنمند و نه همزبانند.

بچه هایمان هم مدرسه بودند. این گونه دوستیمان شکل یافت. اکنون در آستانۀ ازدواج دوم است و از من خواسته تا برای نوشتن متن کارت دعوت به جشن ازدواجش، کمکش کنم.  پیش از آنکه فکرم را برای نوشتن متنی به انگلیسی متمرکز کنم، به این می اندیشم که خلوتم با غیرهمزبانان مخدوش می شود؛ نه همزبانانم. دردناک است این، یا خوش؟

این همه را اما در حالی حس می کنم و از سر می گذرانم، که دوری نسبی از پیرامون کاری ام که آغشته از همزبانانی است که زبان مرا نمی فهمند و من نیز زبانشان را نمی پسندم، معادل متروک شدنم از دنیای واقعی شده.

می گویم بسیار درد کشیده ام. و خسته ام. و رنجیده خاطرم. و عزلت را برتر می دانم. و تنهایی را پاس می دارم. و زندگی و طول آن ارزش این همه رنج را ندارد.

می گوید این پاک کردن صورت معماست. و شاید نهایتاً نتیجه ای باشد که می گیری. اما باید اطمینان یابی.

کسی دیگر می گوید باید برای نیکا عرض زندگی را به خوبی فراهم آوری. می اندیشم به چند و چونش.


عرض زندگی. متروک ماندن. مهجور بودن. دور بودن از محیط کار و انسانهای کم دانش و انسان آزار.

" بسا هندو و ترک همزبان                                       بسا دو ترک چون بیگانگان"

به تنهایی خو کرده ام. بیشتر خو می کنم. تن ها، درد آفرینند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

         حکایت یک آدم عادی دوستدار نوروز از نوروز در غربت   

                                       

روزِ نو. سال نو. فصل نو. بهار و تابستانِ امسال را پابه پای زمان پیمودم، به خزان که پای نهادم، نفهمیدم چه شد و چگونه گذشت. اسفند آمده و رو به پایان است و فروردین درپیش.

 از کودکی عاشق نوروز بودم و مقیّد به اجرای تمام مراسم آن. مقیّد به بیدار ماندن تا نو شدن سال؛ فارغ از لحظۀ تحویل آن.

فرزند سالهای جنگم. آن سالها سنبل خیلی کمیاب بود. لاله هم پیدا نمی شد. می گفتند تخم این گلها، " خارجی" است و وارداتی، و جنگ، مانع از رسیدن آنها به وطن می شود. مثل همۀ کالاهای "خارجی " دیگر. سرسفرۀ هفت سین ما اما، هرسال سنبل بود. بی شک به زحمت یافت شده بود. اما بود. و دو ماهی قرمز از ده روزی پیش ازعید، کنار هم شنا می کردند. لبهایشان طوری تکان می خورد که انگار می گویند "آب". پدرم همیشه می گفت این ماهیها، مصداق این بیت حافظند:

 بیدلی درهمه احوال خدا با او بود/او نمی دیدش و از دورخدایا می کرد

زمستانی سخت بود. نزدیک نیمه شب بود وتنها چند ساعتی به تحویل سال باقی. یکی از ماهیان ناگهان از جنبش بازایستاد. دقایقی طول کشید تا مطمئن شویم که مرده. ساعتی بعد، ماهی دوم هم به یارش پیوست. خواهرم- که نوجوان بود- و پدرم، مصر بودند پیش از تحویل سال، سر سفرۀ هفت سین، ماهی باشد. فرجام کار آن شد که پدرم درجستجوی ماهی از خانه بیرون رفت؛ در دل دیرهنگام شب. مادرم مطمئن بود که نمی تواند با ماهی به خانه بازگردد. اما پدر با دو ماهی بازگشت.

از اوان اسفند، بوی عید را استشمام می کردم. پایبند بودم به آنکه سال نو را نباید با کدورت آغاز کرد. گاه شگفتی زده می شدم که به رغم آنکه هیچ خرافه ای را باور ندارم، خرافات مربوط به نوروز را گویی باور می کردم. واز این باور لذت می بردم. 

زمانی دیگر،سرایی دیگر

 

فرسنگها دور از خاستگاه نوروز، دور از ازدحام شب عید، گرانی 

قیمتها، آلودگی هوا و ترافیک خیابانهای تهران، به آسمان زیبای

 بهاری واشنگتن خیره می شوم. لکه هایی از ابر، گوشه و کنار کبود

 بیکران سپهر را مخدوش کرده. رنگش اما، خیره کننده است.

 میخکوبم می کند. رنگ افق غروب، غم از دل می زداید وغربت را

 در ذهن زنده می کند. بوی چمن را که نسیم غروب می پراکند، می

 اندیشم به اینکه ریشه ام در این خاک، از همین چمن نوخاستۀ آستانۀ

 نوبهار، ژرفای اندکتری دارد. برای آشنایان آمریکایی ام شرح داده ام

 که سال تازۀ ما چه وقت آغاز می شود. بارها و بارها. طی سالهای

 اخیر. درمورد لحظۀ تحویل سال برایشان گفته ام. منی که تا شش

 سال قبل، حتی یک بار لحظۀ نو شدن سال را در خواب نگذرانده

 بودم، اکنون از اینکه روز تحویل سال، روز کاری است و زمان هم،

 زمانی در میانۀ شب و روز، حتی اندکی خوشحال هم شده ام؛ لابد

 چون بهانه ام را برای نشنیدن نقارۀ سنتی آن لحظه، فراهم می کند.

نوروز، همواره برایم مهمترین مناسبت بود. تا آن هنگام که کوچیدم به

 این سوی آبها. شش سال است که اشتیاق بزرگداشتن این مهمترین

 مناسبت در تنهایی که میان خود و دخترم قسمت کرده ام، غبار غربت گرفته. اینجا سنبل و لاله ارزان است و فراوان، تازه و زیبا. من اما،

 دیروز نرگس خریدم. سنبل برایم سمبل حسرت نوروز شده است. تا

 سال پیش، هفت سین می چیدم. ماهیهای قرمز را به محض مردن، با

 همنوعانشان جایگزین می کردم.

اکنون اما، جلوی بیلبورد "جدایی نادر ازسیمین " ایستاده ام و فخر و

 شوق و اشک شب اسکار را به یاد می آورم.  حس گناه می کنم از

 این که نوروز را به شایستگی برای دخترم حفظ نمی کنم. می کوشم

 به نوروز نیاندیشم تا اندوهش دامنم را نگیرد. و او هم قربانی این

 نیاندیشیدن شده. گاهی واقعیتها دردناکتر از آنند که بتوان آنها را

 پذیرفت و باور کرد و حتی از آنها سخن راند. بهتر آن است که –

 خواسته یا ناخواسته- فراموششان کنیم.

 پیله ای پیرامون روحم تنیده ام تا گزند دوری از کسان و دیار، اندوه

 بالیدن فرزندم، تنها با من و درغیاب هرعضو دیگرخانواده، به درونم

 نخزد. می دانم اما، این پیله، پوسته ای شکستنی است که ترک برمی

 دارد و درونم را هم می شکند. اما پذیرفته ام که این نوروز- و هرچند

 نوروز دیگری که از عمرم باقی باشد، اگر باقی باشد- چنین سپری

 خواهد شد.

عمرم ازنیمه گذشته است، و این، مایۀ تسلای خاطراست. بیش از سی

 نوروز را درزادگاهم گذراندم. عیدی گرفتم و عید دیدنی کردم و به

 خرید عید رفتم. دخترم اما، بیش از نیم عمرش را اینجا سپری کرده.

 و این، مایۀ هراس من است...هراس من از ندیدن وطن، از دور آب

 خواستن در تـنگ آب، اما نه آبی که درتنگ است، آبی که بخشی از

 سرشتت به آن تعلق دارد و وامدار آن است. تنگی که آبش از جنس

 آب خانه نیست. خانه ای که دیگر مرا راهی به آن نیست.

نوروزتان ؛ در خانه و دور از خانه؛ مبارک باد. 

...."به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما  را"...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

به آوای گوش نواز زن جوان استرالیایی به نام "دیدو" گوش می کردم. تصنیف ترانه اش به دلم نشست و دلم خواست به فارسی اش برگردانم:

زندگی اجاره ای  

هنوز جایی نیافته ام که نام آن را وطن بنهم

هرگز آنقدر نمانده ام که وطنی بسازم

عاشق نیستم،

توهم عاشق نیستی

نه عاشقی و نه دلشکسته

این، اندیشه ای است که ازذهنم می گذرد

فکری است و بس
زندگی ام اجاره ای است

و نیاموخته ام که آن را بخرم

آنچه دارم، به واقع از آنِ من نیست

و چنین است که لیاقتم بیش از آنچه به دست آورده ام، نیست


رؤیایم این بود که کنار دریا زندگی کنم

که دنیا را، تنها ، طی کنم

و ساده تر زندگی کنم

نمی دانم این رؤیا چه شد

هرچند، می دانم که مانعی برای رسیدن به آن نبود


از قلبم سپری ساخته ام و رهایش نخواهم کرد

چطور ادعا می کنم زنده ام

اگر نمی کوشم

اما نمی کوشم

چون از شکستن می ترسم...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

سرایی که هفده سال پیش؛ در بیست و دو سالگی، به رویم

 درگشود، اکنون بار دیگر میزبانم شده...یا شاید مأوایم. اکنون

 که تنها می نویسم، می نویسم برای خواننده- نه مخاطبی

 ازجنسی دیگر- لذتی را که از نوشتن می بردم و شاید طی

 شش سال اخیر از یاد برده بودم، بازیافته ام.


در لحظه ای حس کردم به جای کوشش برای دیده شدن،

 دریافته ام که ثمر حقیقی حیات ام را در وجودی می بینم که

 به وجود و به دنیایش آوردم. حس کردم که نزدیک به پایان

 یافتن دهه چهارم عمر، معنای دوربین برایم دیدن نزدیکترین

 و عزیزترین کسی است که درزندگی دارم. حس کردم که

 عمر" بودن" من و تلاشم برای آنکه بودنم را به دیگران نشان

 دهم، سرآمده. پدر فرزندم می گفت هرچه می کنی، تا پیش از

 سی سالگی معنا می دهد و مهم است...اگر قرار باشد " کسی

 " شوی، تا آن هنگام می شوی. راست می گفت. اکنون گاه

 آن رسیده که " خود " را رها کنم و برکسی تمرکز کنم که

 تنها مرا دارد؛ بی آن که سزاوار آن باشم. شاید اگر تلاش

 کنم، بتوانم خود را سزاوارش کنم. دست کم تا حدی.

 

هرگز هیجان و شادی لحظه ای را از یاد نمی برم که نخستین

 نوشته ام در ماهنامه آدینه چاپ شد؛ آنچه کسی جز خودم را

 خوشحال نکرد. پدرم دوست می داشت پزشک شوم و کس

 دیگری هم اهمیتی به نوشتنم نمی داد. هرچند، پدرم بعدتر

 تنها مشوقم شد.

 اگر زنده بمانم، نخواهم گذاشت نیکا تجربه مرا تکرار کند.

 تجربه تلخ تنها بودن درلذت بردن از طعم پای نهادن به راه

 نویسنده شدن ، راهی که از هم اکنون پای به آن نهاده است؛

 نیکایی که از من به غایت باهوش تر و تواناترو مستعدتر

 است. پس ازسالها، اکنون و فرسنگها دورازدیار، حس می

 کنم که الحاق حرفها و واژه ها، مأوی و آرامگاهی بوده که

 سالها از آن دور بوده ام و اکنون بار دیگر به آن پناه آورده ام.


این همه، برایم چون شناختن تنهایی است. تنهایی که درآغوش

 می گیرم و اکنون که با آن الفت یافته ام، از آن خشنودم.

 دنیایی که تنهایی برای خود و برای بودن با نیکا برایم

 ساخته، بهترین فرجامی است که می توانست در انتظارم

 باشد. تنهایی که در آن، به خطاهایت، کوتاهی هایت، و شیوه

 گذران عمرت می اندیشی.

 خواندن و آموختن که همواره دوست و مونست بوده اند

 اکنون یار نزدیکت شده اند و تویی و اخیر و اکنون...  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

فیلم ساختن با فشار فزاینده ی سانسور، خطوط قرمزی گاهی نامرئی،

 از بطن جامعه ای که عامه اش فراورده های فرهنگی را به ناگزیر

 پس زده اند . نان درآوردن و نان خوردن در این جامعه اولویتی

 انکارناپذیر شده که

 مجال پرداختن به ابعاد دیگر زندگی را برای مردم محدود کرده. فیلم

 ساختن در چنین عرصه ای، از سویی به غایت دشوار است و از

 سوی دیگر امکان پرداختن به موضوعهای واقعی را افزون می کند.

 سینمای ایران همواره با این شناسنامه ، در جامعه جهانی قد

 برافراشته. در ایران که زندگی می کردم، برخی برآن بودند که

 فیلمهای ایرانی که در دنیا معروف شده اند، به سیاه نمایی کشوردست

 زده اند و از اوضاع آشفته آن بهره جسته اند. دراین میان اما، محرز

 است که فیلم های عباس کیارستمی

 درژانری جای دارد ( دست کم از طعم گیلاس به بعد) که ورای

 جامعه ای خاص است .  به یاد دارم هنگامی را که در دانشگاه تهران

 دانشجوی ادبیات فرانسه بودم، یکی از استادانمان که تازه از فرانسه

 برگشته بود، فیلم دایره ی جعفر پناهی را – که در آن کشوردیده بود-

 فیلمی " زشت" توصیف کرد. آن موقع با ماهنامه فیلم همکاری می

 کردم. تصادفا روز بعد از آن کلاس، جعفر پناهی را در تحریریه

 مجله فیلم دیدم و از او خبرهای تازه از مجوز دایره را جویا شدم. او

 جواب داد: " دایره همین جوری داره دور خودش می چرخه." و

 سرانجام هم مجوز نمایش نگرفت، اما در خارج از کشور بسیار

 مطرح و موفق شد...

جدایی نادر ازسیمین، بیان واقعیت جامعه امروز ایران است با

 سناریویی که کمال گرایی را در وجدان مذهبی قشر مستمند به تصویر

 می کشد، آنچه البته همواره واقعیت نیست اما واقعیتی بالقوه است که

 گاه بالفعل می شود. همینطور است نگهداری بی شائبه خانواده ای از

 پدر سالمند وبیمارشان.

در عین بیان واقعیات، فیلم از پرداختن به تمامی معضلات اجتماع

 احتراز می کند.جدا از کلیشه ی قانون طلاق درایران که در بدو فیلم

 به آن پرداخته شده، چنین کلیشه ای تقریبا تکرار نمی شود. به نظرم یکی

 از درخشان ترین دیالوگهای آن ، مکالمه پدر و فرزند است آنجا که

 معادل های فارسی را مرور می کنند و پدر می گوید:" تضمین و

 ضمانت که عربی است. " و بعد می کوشد به ترمه یاد بدهد که پای

 حرف حق بایستد...و " پشتوانه " را جایگزین واژگان عربی می کند،

 که انتخابی درخور اعتناست...

بازیگران عمدتا خوش چهره ومستعد ایرانی که به هنگام

 خروج از کشورشان هم ناچارند به شیوه ای مضحک – که از شدت

 خنده آور بودن تراژیک است- خود را بپوشانند یا از دست دادن و

 روی بوسیدن اجتناب کنند، طی سالهای اخیر اقبال آن را یافته اند که

 خود را خارج از چهارچوب دغدغه های بی معنای اکنون ملی شده،

 قدری رها کنند، که اتفاق مبارکی است، تازه ترین نمونه ی آن هم

 گلشیفته فراهانی است. این بخت اکنون نصیب چند

 بازیگر فیلم جدایی نادر ازسیمین نیز شده است.

بازی لیلا حاتمی در جدایی نادر ازسیمین، به عقیده من چندان

 چشمگیر نبود، اما نقش آفرینی بی بدیل ساره بیات، بازی بسیار

 درخشان بازیگر خوش چهره ی فیلم، پیمان معادی ( که احتمالا زاده آمریکا بودنش برایش این

 خوش اقبالی را به بار بیاورد که دست کم راحت تر بتواند از کشور خارج شود)، بازی قوی و تحسین انگیز شهاب حسینی که جذابیت

 ظاهرش هم به اثرگذاری بازی اش کمک می کند،  و

 صدای دلنشین و زیبای شیرین یزدانبخش در نقش مادر سیمین، همه، به انضمام تدوین فوق العاده هایده صفی یاری- که به نظرم یکی از بهترین

 تدوینگران سینمای ایران است، تمایل به ستایش حکایت این جدایی را

 بسیار می کند.

دست کم برای من، فرهادیٍ نویسنده ی مجموعه خوش ساخت "

 درشهر" برای شبکه پنج تلویزیون ایران - شبکه تهران- که آن زمان

 تنها نویسنده بود و کارگردانی مجموعه را همسرش پریسا بخت آور

 به عهده داشت، سناریستی خوش آتیه و توانا بود که دیدن درخشش

 امروزش، تحسین تازه ای را برای کارهای دیروزش طلب می کند.

از ته دل آرزو می کنم که اسکار را برباید. حسی می گوید که این

 گونه خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

آنگاه که می توان مسروراز امروز بود، مغموم دیروز چرا بودن؟ و

 آنی که می توان دم را مغتنم شمرد، ترسان از دی چرا شدن؟ این

 درس دهر است که دشوار توان آموختن. برای من دست کم، بسیار

 دشوار...اما گاه می اندیشم که با تمامی توانایی تجهیزات امروز،

 آدمیان اکنون را برای ساختن گذشته به خدمت می گیرند. آن گاه که

 عکس پا به عرصه گذارد، دم اکنون را برای ثبت این دم مصروف

 کرد تا فردا، بر این دیروز چشم گشاید. امروز بسیارند آنان که اکنون

 را به خدمت می گیرند تا آن را جاودان کنند. چنین است که اکنون را

 فدای فردا می کنند. جد و جهد آدمیان برای آن که امروز را به تاریخ

 پیوند زنند، از ارزش ذات امروز نمی کاهد اما از لذت لحظه ای که

 می توان آن را به تمامه درک کرد، بسیار می کاهد.


گزیدن امروز میان دیروز و امروز و روزی که ناآمده، گزینه ای است

از سویی و هنری از دیدی دیگر. آدمی در یک ظرف زمانی بیشتر

 نتوان گنجید، از این روست که حظ بردن از آینده و اکنون ناممکن

 است در یک زمان. و چنین است که باید این پرسش را هریک خود

 پاسخ دهیم، که اکنون را پذیراییم یا حال را فدای آینده می کنیم و

 مستقبل را قربان گاه ماضی. 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

اول دی ماه همواره برایم یادآور زلزله بم و تصاویر جگرخراشی است که درروزهایی که از پی زمین لرزه آمدند، برصفحه تلویزیون ایران نقش می بستند. تصاویر آنها که از زیرآوار بیرونشان می آوردند، و کسی که از دور فریاد می زد:" مواظب باش، قطع نخاعیه."

تا همین امروز، از پس سالها، دلم می خواهد فرجام آن اززیرآوار بیرون آمده را که نخاعش قطع شده بود، بدانم...او را با احتیاط در آمبولانس گذاشتند؟ توانستند از فلج مادام العمر نجاتش دهند؟

آنها که کسانشان ساکن بم بودند، ناگاه همه را از کف دادند. قصه های بسیار برسرزبانها بود ازآنکه چطور کسی که ساکن کرمان بوده، آن شب را برای دیدار خانواده اش در بم برگزیده و طعمه لرزش بی رحم زمین و زمان شده...چپ کوک خوانی که برای دیدار کسانش به بم رفته بوده و روز بعد عازم سفر برای اجرای آوازش بوده...مادری که به هنگام لرزه دیوانه وار زمین، خود را حائل طفلش کرده و طفل را بی مادر گذارده...عمق عزا، فراتر از فراز فریاد بود. درک آنکه این بی جاشدگان چه کرده اند که سزاوار این همه محنت و مرارت باشند، از توانم برون بود و فزون. می اندیشم که کاش می توانستم به جای گریه و بیش از آن، کاری کنم.

اندوه بم، هنوز دل می سوزاند و جگر می خراشد. و برای آنان که زیسته اند این اندوه را در این سالیان، دارویی نیست که نیش را نوش کند. این سوگ، سرور نتوان شدن، تنها می توان به امید افقهای روشنی نشست که بم را باز دم بخشد. و این، مسیحا دمی می طلبد هنوز هم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

در پی دم فروبستن کریستوفر هیچنز دوست دیرینه او می نویسد: 

"خداحافظ، دوست عزیز من. با رفتنت، صدایی رسا خاموش می شود و دلی دریایی از تپش می ایستد."

                                سلمان رشدی

و کریستوفر هیچینز می گوید:

"چون همیشه می گوییم:

راه حلی نهایی برای مشکلات نیست. حقیقت مطلق دربین نیست. رهبری والا وجود ندارد..."

"دگر اندیش نسبتی شریف است که باید به دست آید نه به ادعا، بیش از مخالفت صرف، این نسبت فداکاری و خطر کردن را دربطن دارد و بیش ازمخالفت تنها را دربرمی گیرد."

"عصاره ذهن مستقل در این نهفته که چگونه می اندیشد، نه آنکه به چه می اندیشد."

"اگرتعلیمات مذهبی  فرزندانمان تا پیش از رسیدن به سن منطق قدغن بود، جهان دیگرگون می شد."


برخی بنیادهای پژوهشهای درمان سرطان، شعاری دارند، یا پیشنهادی: " تصور کن جهانی را عاری از سرطان."

چند سال - یا دهه - یا سده- باید دندان برجگر نهاد تا شاید این دیو شوم از میان انسانها رخت بربندد؟ اندیشمند ملحد بی بدیلی طعمه این گرگ نحس شد. کریستوفر هیچنز درپی سال و اندی جدل با این گرگ ، لقمه ای شد که به چنگ او آمد و بی رحمانه در گلوی او نشست. و جهان و ما مردمان آن " کسی " دیگر را از کف داد، آن گاه که ناکسان بسیاری بر تخت و تازیانه تکیه زده اند.

پزشکان گفته بودند که بیش از پنج سال تاب نمی آورد. اما او زودتر رفت... 

افسوس. هیچنز تا آخرین دم و قدم، جسور بود و متهور. آخرین کتابش را همین سه روز پیش تمام کردم. روزی پیش از آنکه روزشمار زندگی اش برگ آخر را به خود ببیند.

در آستانه خواب طبیعت رفت، در گرماگرم ضیافت زمستان و درمیان نوری که موسم سروررا متبلور می کند. 

او که مملو از گفتنی بود و نوشتنی بود، خاموش شد. تارهایی که آوای پرمغز او را به آنها می رساند که گوش شنوایی برایش داشتند، برای همیشه از ارتعاش بازایستادند.

افسوس که صدایش آنگاه خاموش شد که گویشی پرتوان داشت هنوز. حیف که اندیشه والایش درگورستان آرام می گیرد. پیش از آنکه تلاطم توانایی اش خاموش شود. اما همین است زندگی. و مرگ. همین. 

شجاعانه از مرگ نوشتن و از دست و پنجه نرم کردن با آن. برباور خود ایستاد و پای فشرد. پای می فشرم اکنون در ستودن او و اندیشه اش، نوشته های فاخر و غنی اش، و لحن صریحش که گاه آمیزه ای از تفکر و تفرعن بود.

جایت خالی است، از هم اکنون. و خالی خواهد بود همواره؛ کریستوفر هیچنز.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

کسی به من می گفت: " تو تنها کودکان و طبیعت و حیوانات را درک می کنی. و کسانی  آنها را که بیمارند یا از تو ضعیف تر. و غیر ازآن را نه."

مدتها با این اندیشه، لذت بردن از بچه ها یا کمک کردن به دیگران را  با وجدان دردآلود همراه کرده بودم. امروز در تلاشم تا از ناسپاسی و آلایش دیگرانی که بر وجودم خط و خدشه افکندند، گذر کنم. خط و خدشه ای که چون بختک بر دلم ، رهایم نمی کرد و هنوز هم گاه می آزاردم.

امروز دردی را که بی اختیار بر وجدانم می نشیند هنگام دیدن کودکی یا سنجانی یا درختی، می زدایم و کودک شش ماهه دوستم را درآغوش می کشم و می بوسم.

 اسمش لوسی است. شبیه عروسکهایی شده که در اسباب بازی فروشی می بینی.

 

درآستانه روزی هستیم که درینگه دنیا، مردم سپاسگزار مواهبی هستند که از آنها برخوردارند.

من هم از آنان ممنونم که دقایقم را خوش تر می کنند...دخترم، کتابخانه محله ام – که به قول یکی از کتابداران خوش خلقش خانه دوم من و نیکاست، کتابفروشی هایی که  لحظات تنهایی ام را ربوده اند و می ربایند، بلوطهای صد ساله و برگهای هزاررنگ خزان، سنجابهای فراموشکاری که از یاد می برند  یافته هایشان را کجا اندوخته اند و سیم های برق چراغهای تزئینی عید نوئل را می جوند و مرددند که از

 عرض خیابان بگذرند یا نه، کودکان بسیاری که به من لبخند

می زنند و با من سخن می گویند، چند دوستی که اهل فکر و خواندن وگفتگوی  سیاسی اند و با من مهربانند، دوستم که به سرطان پوست مبتلاست و هر سه ماه یک بار دلم  برایش می تپد تا جواب بیوپسی بیاید و توده های بدخیم را جراحی کنند، چراغهای  زیبای درختان خیابانک نزدیک خانه ام، پسر نوجوان همسایه ام که اوتیستیک است، صدای شخصیت " دم باریک " مدرسه موشها که از کودکی هنوز در گوشم

 است، صدای سحرآمیز دالیدا ، نقش آفرینی درخشان ژولیت بینوش، طنز هوشمندانه لری دیوید و ...

عصر دیروز ،پشت فرمان، درمیانه خیابانی که از آن بسیار گذر می کنم،ناگاه خود  را پشت چراغ قرمز چهارراه پارک وی یافتم. حس غریبی بود. گم شدم و باز یافتم خود را. بسیار تجربه می کنم این حس را، شباهت شگفت گوشه ای، خیابانی، بویی، درختی، با آنچه با آن و درمیان آن بالیده ام. می دانم کجایم . شاید شباهت آنجا که هستم اندک باشد با آنجا که بودم، اما این حسها در وجودم خانه دارند وشاید  تا دمی که زنده ام، داشته باشند.

 

اینجا خانه کرده ام. اینجا خانه گزیده ام. آنجا که خانه داشتم اما، نه دریاد، که درنفسهایم است. خواسته و ناخواسته. دانسته و نادانسته.

 

کسی را در خواب دیدم . کسی را که از کنارم گذشت. در دو جهت سیر می کردیم.

 بردوش، کوله پشتی داشت. از کوهی بالا می رفت. در میانه راه به او برخوردم.

از کنار هم گذشتیم . بیدار شدم.

گذشتیم. گذشتم.

 

خانه را رها کردم. جایی دیگر رحل اقامت افکنده ام.

 

درونم اما، نکوچیده گویی.  

   

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |