تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

این متن را به انگلیسی خواندم .به دلم نشست و فکر کردم اگر ترجمه اش کنم پست لطیفی برای این بلاگ می شود.

متن را یک خانم آمریکایی نوشته .

 

ماه گذشته سگ چهارده ساله مان ؛ ایبی،جان داد.روز بعد از مرگش ،دختر چهارساله ام؛مری،مرتب اشک می ریخت و از دلتنگی برای ایبی می گفت.

مری گفت که می خواهد نامه ای به خدا بنویسد.دلش می خواست وقتی ایبی به بهشت می رسد،خدااو را بشناسد.بعد نامه را برایم دیکته کرد تا بنویسم .نوشتم:

 

خدای عزیز

می شه لطفاً مراقب سگ من باشی؟اون دیروز مرده و الآن پیش تو توی بهشته.دلم خیلی براش تنگ شده .خوش حالم که گذاشتی ایبی وقتی مریض شده بود پیش من بمونه .

خدا جون،می شه با ایبی بازی کنی؟اون توپ بازی رو دوست داره و ازشنا کردن هم خوشش می آد.یک عکسشو برات می فرستم تا وقتی می بینیش،بدونی اون سگ منه.دلم براش خیلی تنگ شده .

دوستت دارم،

مری

 

نامه را در پاکتی گذاشتیم و عکسی از مری و ایبی را هم ضمیمه اش کردیم.پشت پاکت نوشتم:

به :

بهشت

برسد به دست خدا

 

روی پاکت هم نشانی خودمان رانوشتم.مری گفت پاکت تمبرهای زیادی لازم دارد،چون راه بهشت خیلی دوراست.عصر همان روز مری پاکت را در صندوق پست انداخت.

چند روز بعد،مری از من پرسید:"فکر می کنی نامه ام به دست خدا رسیده؟"  گفتم :" آره فکر کنم."

 

همین دیروز بسته ای با پست به خانه مان رسید.با کاغذ کادوی طلایی بسته شده بود.پشت آن نوشته شده بود:" برسد به دست مری."

دستخط پاکت ناآشنا بود.مری بازش کرد.کتابی توی بسته بود،یک کتاب کودکان به نام " وقتی حیوانی می میرد".پاکت بازشده و نامه مری به خدا لای کتاب بود.

عکس مری و ایبی هم لای کتاب بود؛یادداشتی همراه آن:

 

مری جان

ایبی به سلامت به بهشت رسید.

خوب شد که عکسش را برایم فرستادی.از روی آن فوری شناختمش.

ایبی دیگه مریض نیست.روح اوتوی قلب توست و اینجا هم پیش منه .

ایبی از اینکه سگ تو بوده خیلی راضیه.ما توی بهشت فقط روح داریم.  جیبی ندارم که عکست رو توی اون نگه دارم ؛ برای همین عکس رو با این کتاب برات می فرستم تا یادگاری تو از ایبی باشه.

خیلی ممنون از نامه قشنگت.از مامانت تشکر کن که بهت کمک کرد اونو بنویسی و برای من بفرستی.چه مادر خوبی داری.من اونو مخصوص تو انتخاب کردم که تو مادر خوبی داشته باشی.

هر روز برات دعا می کنم.یادت باشه که خیلی دوستت دارم.

راستی،منو راحت می تونی پیدا کنی .هرجا که عشق هست من هم هستم.

دوستت دارم،

خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

روزگار- خواننده گرامی این بلاگ- ازمن خواسته بودکه پیرامون دومطلب بنویسم.من هم باخوشحالی این کاررا انجام می دهم.اولی جریان شکایت ودادگاه بازی وسوکردن بود.خسرو- خواننده خیلی عزیزدیگری- هم متعاقب پیشنهاد روزگارپیشنهاد کرده که من آقای هم محلی ام را که دو سگ گردن کلفت غول پیکر دارد سو کنم چون سگهایش راهراز گاه رها می کند و آنها هم ازخداخواسته پا به دومی گذارند و فرجام این دویدن یک بارازاین دفعات،می شود دویدن دنبال نیکا( دخترم) درحالی که از ماشین پیاده می شدو فرجام آن فرجام هم آن بودکه من نزدیک بود سکته کنم.(البته ضخامت پوست من بیش از این حرفهاست ودرشرایطی بدتر از این هم سکته که هیچ؛اصلاً طوری ام نشده.)

 

برای تبیین وتنویرافکارعموم خوانندگان بسیارارجمندعرض می کنم(در این حالت خوانندگان لابد می گویند:"اختیار دارید؛شما می فرمایید"! بعد هم مثل مجریان صداو سیما باید نان قرض بدهیم به هم،بلکه مشکل گرانی نان اندکی آسان شود.)

به هرحال؛باید بگویم که سوکردن به این سادگی ها نیست اما اگر کارتان بگیردو"سوگر" حرفه ای بشوید،نانتان برای عمری درروغن آغشته خواهدبود.اما برای شاکی شدن ازکسی،مدارک مکفی موردنیازاست وکشکی و کتره ای نمی شود ازآدمهاشکایت کرد.برنامه تلویزیونی محبوب من که متأسفانه کمترموفق می شوم آن را تماشاکنم چون ساعت شش عصرآغازمی شود،"جاج جودی"نام دارد.قاضی است با سابقه و مسن،به نام خانم جودیت شاینلند،که به نام قاضی جودی معروف است و سالهاست ستاره تلویزیونی شده.دستمزد دریافتی قاضی جودی که نوه های بزرگ دارد،به گواه آمار،ازهرچهره تلویزیونی دیگر بیشتراست.ایشان سالی بیست و پنج میلیون دلارحقوق می گیرد.برنامه نیم ساعته جاج جودی روایت تصویری جلسات دادگاه اوست که وی آنها را بامهارت،تسلط و تحکم کم نظیری اداره می کند که البته شامل پرونده های جنایی(جانی) نمی شود.دراین جلسات به وضوح درمی یابید که مردم در این مملکت گاه سرچنددلار ناقابل هم با هم به مجادله و دعوا و ماهها کشمکش می پردازندو دست آخر هم کارشان به دادگاه می کشد.ازاین عده،شماری خویشاوندند و تعدادی ازآنها خویشاوند نزدیک؛یعنی درجه یک.مثلاً مادرودختریادو خواهر واز این قبیل.

اما برای ادعای هریک سنت ناقابل( که همان پنی است وسکه ای بسیار ریزو خرد)،باید رسید داشت یا مدرکی که لازمه چنین ادعایی است.ازآنجا که اغلب آمریکاییان حتی رسیدهای خرید روزمره خوراک را نگاه می دارند؛این مسئله برایشان مشکل نمی آفریند.

چنان که گفتم؛اگرسوکردن را به شیوه حرفه ای یاد بگیرید و دروغگوی قابلی باشید،به راحتی می توانید درآمد زایی کنید؛به گونه ای که برخی آدمها به همین ترتیب ازکارکردن بی نیازمی شوند.عمده این هزینه های کلان هم البته( وقتی به مسائلی چون بیماری و تصادف مربوط شود)توسط بیمه پرداخته می شود.

ازآنجا که گهگاه به عنوان مترجم همزمان درجلسات دادگاه حاضرمی شوم؛این نمونه ها رادیده ام.راز توفیق هم آن است که شما هرمشکلی از بدو تولد واساساً به لحاظ ژنتیک هم داشته ایدبه تصادفی مربوط کنید که درمثلا شصت سالگی تان اتفاق افتاده و بعد هم بگویید به سبب شدت جراحات وارده و تألمات روحی نمی توانید کارکنید.اما چنانکه گفتم،مهارت لازم است.والبته فقدان فاکتور بی ارزش و کوچکی به نام وجدان.والبته نادیده انگاشتن مسئله قابل اغماضی به نام مدنیت و قانون مداری.وجدان کدام است؟وجدان کیلویی چنداست؟

خسروی عزیز؛چون اندکی با قانون اینجا آشنا شده ام می توانم بگویم که اگر بخواهم آقای هم محلی صاحب دو سگ بزرگ را به اتهام قانون شکنی که دائماً هم اتفاق می افتد سو کنم،بایدعکس یا فیلمی از سگهای رها شده اش داشته باشم وبا مدرک و دلیل محکمه پسند ثابت کنم که این امر بیش از یک بار اتفاق افتاده و هربار هم قلاده ها سالم بوده اند و این کار تعمداً انجام شده و  بعد هم وکیل بگیرم و بعد هم کلی وقت صرف کنم ودادگاه و هزینه آن و هزینه وکیل وکاغذبازی ماجرا هم به جای خود.تازه اگر حکمی به نفع من صادرشود،قاعدتاً مبلغ ناچیزی به من تعلق خواهد گرفت که شاید اصلاً ارزشش را نداشته باشد.تازه دشمنی اش با دروهمسایه راهم ازیاد نباید برد.

 

درواکنش به نوشته روزگار،باید بنویسم که سوکردن به این سرعت و سهولت اتفاق نمی افتد و تازه سو که کردی،برنده شدن آسان نیست،البته بازهم اگر خلاف نکنی.

آنچه پیرامون شکایت و مثلاً طرح مسائلی جزئی گفته می شود در بسیاری اوقات مبالغه آمیز است و گاه اساساً خیالبافانه. بسیاری از شکایتها به این دلیل که آنچه اتفاق می افتد یا انجام می گیرد درمحدوده ملک طلق شهروند است(به قول خودمان چهاردیواری اختیاری)اصلاً قابل طرح نیستند چون وجاهت قانونی ندارند.

 

به هیچ روی نمی خواهم بر"به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"کوچکترین صحه  ای بگذارم، چون به باور من چنین نیست ؛اما به استناد تجربه خودم می خواهم بگویم که آدمها آدمند؛با همه ویژگیهای انسانی ؛ کمابیش درهمه جای دنیا.یا دست کم در این دوجایی که من با زندگی درآنها خودارم. اما طبیعی است که ساختار مدنی،برفرهنگ فردی نیز اثر می گذارد و بخش مهمی از این ساختارهم مدیون جریمه های سنگین است که تاوان تخلف از قانونند.

این پست هم طولانی شد.اما چون دیر به دیربلاگ را روزآمد می کنم ،شاید خوانندگان عزیزبتوانند در چند نوبت بخوانند که خسته نشوند.موضوع پست آینده هم اگر زنده بودم پیشنهاد دوم روزگار گرامی خواهد بود.البته احتمالاً با یک پست پایان نخواهدیافت...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

امان از فصل مالیات...اول سالی نوی خورشیدی روحیه آدم رامی فرساید...آخر ما که عادت نداریم مالیات بپردازیم!یادم می آید که بسیاری از شهروندان محترم مام میهن با نواختن عزیزان ممیز،خود رااز بار ِ پرداختن ِ مالیات ،دست کم به اندازه قانونی، آسوده می کردند. یعنی لابد حق هم داشتند؛خوب آدم اگرآدم حسابی باشد،اگر بتواند مالیات ندهد؛مگر مریض است که خود را ناحسابی کند و مالیات بپردازد؟!به این می گویند جنون محض!

این سوی جهان چند ماهی که مهلت پرداختن مالیات است،هنگام هنگامه رستاخیزرا می ماند. البته نه برای بسیاری از هم میهنان عزیزمان.

آشنایی که مثل بیشتر هم وطنان کار مالیاتش را پیش حسابداری ایرانی انجام می دهد(اینجا اغلب آدمها کار محاسبه و پرداخت مالیاتشان رابه واسطه حسابدار انجام می دهند)،داشت به آشنای دیگری می گفت:"امسال دست کم مسافرت هم نرفته ام که بتوانم هزینه سفررااز میزان مالیاتم کم کنم!"من که شنونده این مکالمه بودم،برق از سرم پرید و فوراً فکر کردم:" من که طی سال اخیرچند مسافرت کرده ام،پس چطور حسابدار غیر ایرانی من چنین بندی را برای تخفیف مالیاتی برایم اعمال نکرد؟!"

حس کردم که در حقم جفا شده.اما هرچه عقل نسبتاً ناقصم را جوریدم،به نتیجه نرسیدم که چرا و چگونه ممکن است آدم بخشی ازپول تفریحش را از عمو سام بگیرد و آن عموی محترم او را بابت سرگرمی خودش مشمول تخفیف مالیات کند!

دست آخرتحقیقات و مطالعاتم به نتیجه ام رساندکه عقلم آنقدرها هم ناقص نیست و مسافرت تنها اگر سفرکاری باشد که خود کارآفرین کرده باشد یا کارفرما هزینه اش را پرداخت نکند شامل تخفیف می شود.وقتی با حسابدارم حرف زدم و قضیه را نقل کردم وتردید اولیه خود را هم با خنده ضمیمه حکایت کردم،حسابدارهم غش غش خندید و گفت:"اگر این طوری بود که مردم دوازده ماه سال را سفرمی کردند!!"


دیدید؟این هم ازکرامات هم میهنان ماست در این سوی دنیا!هنر نزد ایرانیان است و بس!چه درون مرز و چه درینگه دنیا!!به قول روستایی ها " این ور آب و آن ورآب" ندارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

فرارسیدن بهار و پای نهادن به سال هشتاد و هفت بر همه خوانندگان این بلاگ خجسته باد.گرمترین شادباش ها و صمیمانه ترین آرزوهای مرا بپذیرید.ممنون که می خوانید و امید که در سال نو نیز خواننده وفاداراین بلاگ باشید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

راستی زیباست.ارزشی انسانی است.شفاف است وروشن.درپاسخ تردید درنیکی و بدی صداقت ،راست است و روشن که راستی و صداقت پیشی می گیرد بر کژی و ناراستی.اما همان قدر که زندگی یک لقمه نان و عشق نیست،همواره و همه جا هم با صداقت قرابت ندارد.روزگاری"هرراست نشاید گفت" راست بوده و امروزگویی راست تراست.شگفتی آفرینی و گاه مکر، مخصوص سیاستمداران نیست؛بل باید خاص تمامی خواص باشد؛آنان که بخواهند گامی بیش ازروزمرگی خاکستری بردارند و به جایی و جلالی برسند.سیّاس بودن از نیازهای بارزهمه آنان است.

همواره از اعماق وجود حس کرده ام زیان صداقت،صمیمیت و صراحت را. تازیانه محبت را آنگاه  که بسیارمی شود وآدمها را تجسم توقع و طلب می کند.آنها را دراندک زمانی دیگرگون می کند.آری؛ما آدمیان – دست کم بیشترمان- تاب نمی آوریم و توان نداریم که تیمار شویم؛ یا لااقل بسیار تیمار شویم.اگر بی ریا وبی ادا تیمارمان کنند،طرد می کنیم و سرد می شویم.

صداقت را،هرچند که با وجودم عجین است و با خمیره ام سرشته،هیچ گاه باب خشنودی نیافته ام.اما اگر نخواهی صادق باشی و صریح آن گاه که وجودت راست است و راست می گوید وراست می خواهد ،باید نقش آفرینی را نیک بدانی و اگر ناتوان باشی از بازیگری،نقش روزگار چنانت رنگ آمیزی می کند که گم می شوی و مبهوت.

می نویسم از آنچه گفته اند.این نوشته رابه پایان می برم که خوانندگان عزیز را خسته نکند.ممنون که می خوانید.ممنون که می نویسید.ممنون که راست می نویسید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

اسکار وایلد در جایی نوشته است که روزی ،از بامداد،تلاش می کرده شعری را اصلاح کند.فرجام کارآن شده که یک کاما (ویرگول)را حذف کرده.بعدازظهر همان روز،کاما را سرجای خود گذارده.فارغ از قیاس خویش با وایلد،که قیاسی به کل نابجاست،گمان  می کنم حسش را می فهمم.پس ازکلنجار با خود برسرموضوع پستی تازه،به یاد این نوشته وایلد افتادم و به اندیشه آنکه پست تازه را به او تخصیص دهم و چندتا از

نوشته های او را که بسیار دوستشان می دارم ترجمه کنم:

 

"توهم،نخستین لذت است درمیان لذایذ."

 

"اگر می خواهی به مردم راست بگویی،باید آنها را بخندانی وگرنه ترا خواهند کشت."

 

"خود خواهی، نه  زیستن به میل خود،که انتظار آن است که دیگران به میل تو زندگی کنند."

 

"هرگاه دیگران با من همدلی می کنند،حس می کنم دراشتباهم."

 

"تجربه نامی است که برخطاهای خود می نهیم."

 

"فرزندان از کودکی به والدینشان عشق می ورزند،بزرگتر که می شوند درمورد آنها داوری می کنند و گاهی آنها را می بخشند."

 

"عوام به گونه ای شگفتی انگیز اهل تساهلند.همه چیز را می بخشایند مگر نبوغ را."

 

و...جمله محبوبم  از اسکار وایلد:"اندکی صداقت،خطرناک است و بسیارش،کاملاً مرگبار."

 

 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

  

دیشب با نیکا رفتیم فرودگاه به استقبال مادرم که از تهران آمده اند پیش ما.دو ساعتی معطل شدیم که طی آن مدت نیکا آشفته و شتابزده منتظر مامان جون بود (مادرم را مامان جون صدا می کند)و به سویی دیده دوخته بودکه مسافران پروازهای خارجی از آن راه وارد سالن اصلی می شدند.درمدت انتظار،ناخودآگاه توجهم به واکنش متقابل مسافران واستقبال کنندگان جلب شد.(این،محدوده مخصوص ورود مسافران بود و بنابراین هرکه آمده بود،برای استقبال آمده بود ونه بدرقه.)

تقریباً هر که می رسید،منتظری می یافت.گروه بزرگی هم با دوربین و بادکنک و پلاکارد خوش آمد منتظر" جان" بودند.فهمیدم که جان هم سرنشین  پرواز مادر من است.بعد از چند دقیقه،ازخانمی که درمیان استقبال کنندگان از جان بود،پرسیدم:"جان سرباز است؟" که گفت:"آره. از عراق می آید."و من به حدس درستم درود فرستادم،باآنکه تا دیشب شاهد استقبال از سربازی نبودم.

چندین مورد دیداردیدم که با ابرازعلاقه و شعف یک طرف (مسافریا منتظر)همراه بود و ظاهراً سردی طرف دیگر.که صد البته قابل داوری نیست چون آدم از فحوای حس ها واندیشه ها ناآگاه است.بعضی ها هم اساساً درنشان دادن احساسشان ناتوانند.

حس کردم این دیدارها نمادی کوچک از زندگی است و رابطه هایش؛علاقه های یک سویه،دلسوزی هایی که بی پاسخ می مانند،و صد البته محبت دوجانبه که شاید کمیابتر است.

فکر کردم ترمینال فرودگاه شاید سمبلی از گذر و گذار آدمها باشد وتلاقی شان با یکدیگر.

 

ازنیکا پرسیدم:"ازآمدن مامان جون خوشحالی؟" گفت:" باید واژه تازه ای اختراع کنم که حسم را با آن بگویم.خوشحال، کافی نیست."

وقتی مامان جون را دید،اشکهایش سرازیرشد و گفت:" مهرناز،نمی دانم چرا دارم گریه می کنم.از مامان جون خجالت می کشم." که نگاهی به مادرم کردم و گفتم:"عیبی ندارد؛مامان جون هم دارد گریه می کند."

و من درمیان شادی به واژه ای ورای شادی اندیشیدم و به آنکه به دخترم می بالم که ازاکنون در اندیشه واژه آفرینی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

زنان رخشان همیشه برترند.زنانی که با حفظ تمامی ویژگیهای باورپذیریک انسان؛ یک زن،هم ذات پنداری را میسراما دشوار می سازند به واسطه خوبی بی حدشان و مهر بی انتهای مادریشان.

فیلم فوق العاده خون بازی را تازه دیده ام.با آنکه امضاهای دیگری پای فیلمنامه وکارگردانی فیلم هست،رد فکرو معرفت و هنر رخشان بنی اعتماد پررنگ تر و آشکارترازآن است که بتوان ذره ای از آن اغماض کرد.خون بازی برگ زرین دیگری است در کارنامه زنی که هم نامش می درخشدو هم اثرش،زنی که لطافت و فداکاری ودیگر خواهی زنانه و مادرانه را به تمامه درآثارشاخص و ماندگارش بازمی تاباند.با همه جنس انسانی زنان رخشان،گرما و سخاوت باطن آنها چنان است که به شخصه ،به عنوان یک زن و مادر،از خود بازجویی می کنم:اگرمن بودم می توانستم؟اگر من بودم این همه از خود می گذشتم؟ وراستش تردید دارم.امااین را

می دانم که زنان بسیاری هستند که نیکی ذات و سعه صدرشان دنیایی را سیراب محبت می کند.حس می کنم چون منی لابد و حتماً در این عرصهء عرضهء عاطفه،به غایت کمتر خواهد بود از آنچه این زنان هستند.

زنی که مادر است در بانوی اردی بهشت،یا زیرپوست شهر یا گیلانه وبه تازگی؛در خون بازی ، مادری دل گداخته اند و دردمند که با همه ناهنجاریها کلنجار می روند چون مادر است و عاشق.

باران کوثری هنرمادررا به ارث برده،بی شک.نقش آفرینی این دختر بی بدیل است.از اوچند کار دیده بودم؛اما روشن است که این،نقطه عطف طلایی نقش آفرینی اوست که دراوج هنر ارائه می شود.

درخون بازی،بی تا فرهی پس از سالها به زیبایی تمام نقش آفرینی می کند.بازی درخشان او در فیلم رخشان بنی اعتماد هنرش را باردیگر به یاد می آورد.

 

رخشان بنی اعتماد به دوراز هر برچسب و مسلکی،فارغ ازفتنه و شعار و هیاهو،هم جنسانش را به ظریف ترین سیاق، وامدار عمق بینش و لطافت هنرش می کند.دیرزیاد این فخرزنان و ایرانیان.

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

طی سالهای اخیردر ایران( یا دست کم درتهران که من زندگی می کردم)،مرسوم شده بود که روز ولنتاین قدیس گرامی داشته شودو به این بهانه،آنها که یکدیگر را دوست  می دارند به هم هدیه بدهند.به خاطر دارم که مستندسازی دراواخر دهه هفتاد خورشیدی روز پیش از این روز چهارده فوریه(بیست و پنجم بهمن)به چندین گل فروشی و اسباب بازی فروشی سرزده بود و دختران و پسران جوان را درآستانه این روز در حال خرید شکلات،گل،کارت و عروسک دیده بود و با آنها مصاحبه کرده بود.جالب آن است که بسیاری فلسفه این روز را نمی دانند و اینکه چطورچنین رسمی دهه هاست که مألوف فرهنگ غرب است.پیشتر تصور می کردم که از آنجا که این رسم در فرهنگ ما ریشه ندارد،گرامی داشتن آن هم بی معناست.اما به تدریج جهان بینی ام در این خصوص تغییر کرد و اکنون فکر می کنم که  بزرگ داشتن ِ بهانه ای برای ابراز محبت ؛ولو با شاخه ای گل یا یک کارت تبریک یا یک بسته کوچک شکلات،خوب است و دردنیای امروز دیگر کجا می توان دیوارکشید میان فرهنگها،وقتی که دیواربرلن هم فروریخته است؟اکنون دیگر بسیاری خرده فرهنگها هم جهان شمول شده اند.

اما دانستن تاریخچه و فلسفه این روز هم خوب است.درسده سوم پس از میلاد،کلاودیوس دوم،فرمانروای روم باستان،با تحمیل فرضیه خود نطفه این مناسبت را بارورکرد.وی معتقد بود که مردان مجرد بهترازمردان مزدوج می جنگند و بنابراین ازدواج را به سبب جنگهای مکررجاری،برای سربازان قدغن کرد.اما عشق  شماری از سربازان آنها را به ازدواج مصمم می ساخت.دراین میان،کشیشی به نام ولنتاین به احترام این عشق حاضرشد که این عشاق را مخفیانه به عقد محبوبانشان درآورد.او که خطر این کار را به جان خرید،با ازپرده برون افتادن این راز دستگیر و به اعدام محکوم شد.در مدتی که محبوس بود و در انتظار اجرای حکمی که برایش تعیین شده بود،عاشق دختر زندانبان شد و برای او نامه های عاشقانه می فرستاد.او همیشه نامه هایش را با عبارت"ولنتاین ِتو" به پایان می برد.این ولنتاین و سه روحانی مسیحی دیگر که همین نام را داشتند،قدیس و شهید شناخته شدند.روزکشته شدن ولنتاین حدود چهارده فوریه بوده است.نام این روز و عبارت مشهور" ولنتاین تو" که پایین نامه های عاشقانه و کارتهای تبریک ابراز علاقه چهاردهم فوریه می آید،ریشه دراین امضای آخرنامه دارد.اما بقایای کالبد ولنتاینهای قدیس شهید تا سده نوزده میلادی یافت نشد.درآن زمان و در سه شهر اروپایی رم،دوبلین و گلاسگوبازمانده این پیکرها پیدا شد. به همین بهانه نیزاز سال 2002 یعنی شش سال پیش،درگلاسگوجشنواره ای به نام و پاس عشق برگزار می شود.

بزرگداشت روزولنتاین قدیس(سن ولنتاین) از سال 1840رسماً رقم خورد و به نام روز ولنتاین شهرت یافت.تادهه گذشته کشورهایی که از آن زمان این روز را گرامی داشته اند،آمریکا،کانادا،مکزیک،استرالیا،فرانسه و انگلیس بوده اند.اما با دگردیسی جهان و درآمدن آن به شکل دهکده ای جهانی،مرزهای فرهنگی معنای خود راتا اندازه ای از دست داده اند.چنین است که دامنه نکوداشت عشق و دوستی گسترده تر شده است.دراین میان عربستان سعودی کشوری است که علناً به تحریم این نکوداشت همت گمارده و با خریدن وحمل گل و هدیه در این روز به شدت برخورد می کند.درآمریکا از آنجا که کاپیتالیسم،سایه سنگینی برکشور دارد،این رسم تعمیم یافته و به جای عشق صرف،به دوستی نیز نظر دارد و از این روی،تبادل گل و هدیه و شکلات فراترمی رود.برآوردهای رسمی حاکی از آن است که در سطح جهان اندکی بیش از یک میلیارد کارت تبریک در این روزخریداری و مبادله می شود.این آمار رسمی،روزعشق یا روز عشاق رابه لحاظ شمار کارتهای تبریکی که خریده می شود در جایگاه دومین مناسبت جهان قرار می دهد.نخستین البته،کریسمس است که طی روزهای حوالی آن بالغ بر دو میلیارد و ششصد میلیون کارت تبریک خریده و رد و بدل می شود.

پس از کارت البته،شکلات جایگاهی ویژه و مهم به عنوان هدیه روز ولنتاین دارد.از هنگامی که پژوهشهای پزشکی ثابت کرده است که مصرف متعادل شکلات تیره برای قلب و سیستم گردش خون بدن مفید است و از سوی دیگر،به لحاظ روانی براحساس علاقه و عشق تأثیرمثبت دارد،خرید وتبادل این نوع شکلات رواجی بیش از گذشته یافته است.

 

روح آدمی به عشق زنده است و به تپش دلی که آدمیان دوست داشتنی دیگررا دوست می دارد.ازاین روی،بهانه ای که این عُلقه و عاطفه را باز به یادآورد یا زنده تر کند،نکوست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 


چند روزپیش با خانمی حرف می زدم که درمحل کاربا اوآشنا شده ام؛خانم جوانی که سیاه پوست آمریکایی یا به قول سفیدپوستان آمریکایی ،آمریکایی ِ آفریقایی تبار است.عقاید جالبی دارد و خیلی خوش صحبت است.گرم صحبت در مورد کاندیدای مورد علاقه اش برای ریاست جمهوری بودیم واینکه به چه دلیلی چه کسی را ترجیح می دهد؛که گفت:"به یکی از مقامهای وزارت خارجه درمورد برتری زنها برمردها کلی توضیح دادم."

 دیدگاهش برایم جالب بود چون چند دقیقه پیش از آن گفته بود که ممکن نیست به هیلاری کلینتن رأی بدهد.توضیح دادکه:"مردها باید متوجه باشند که ما زنها ذاتاً مدیریم.زنهایی که شوهردارند وبه ویژه آنها که مادر هم هستند،چه خود بدانند یا نه،دائماً درحال تنظیم امورو مدیریت کردن هستند.غذا می پزند،خرید می کنند،بچه ترو خشک می کنند و تازه بعضی از آنها شاغل هم هستند."

دلایلی برای برنگزیدن خانم کلینتن داشت،اما رویکردش نسبت به مدیریت زنها جالب بود.به یاد مطلبی افتادم که سالها پیش نوشته بودم و درروزنامه همشهری چاپ شد؛مطلبی پیرامون شمار زیاد زنان گالری دار در تهران و اینکه نزدیک به همه صاحبان گالری های نقاشی(یا اصولاً هنرهای تجسمی)زن هستند.عنوان مطلب را به خوبی به خاطر دارم و این را هم به یاد دارم که خیلیها ازاین عنوان خوششان آمده بود:"زنده باد خانمها."

به هرحال؛تحلیل ریتا(خانم آمریکایی که از او نقل قول کردم)،مرا به یاد آن مطلب انداخت.هرچند که بدبختانه برخی از ما خانمها عملکرد قابل دفاع یا توجیه پذیری نداریم؛گروهی ازهم جنسان من چنان استوارو بااراده اما همزمان مهربان و لطیفند که احترام هردو جنس را برمی انگیزند.

 

سریال تلویزیونی عامه پسند بسیار پربیننده ای در شبکه های تلویزیونی آمریکا روی آنتن می رود که حکایت روزمرگی چهار زن در نیویورک است که شاغلند و یکی ازآنها که نویسنده ستونی در روزنامه است،راوی است و تلاش می کند روابط زن و مرد را تحلیل کند.شماری از اپیزودهای این مجموعه را دیده ام،عمدتاًمیان تهی و صرفاً سرگرم کننده اند.اما به ندرت حرفی هم برای گفتن درفیلمنامه هست.دریکی از اپیزودها براساس داستان،پرسشی که درانتها طرح شد،این بود:"آیا زنان همواره منتظرمنجی اند؟"

طرح این پرسش از آنجا ناشی شد که سخن از آن بود که زنان هرقدرهم قوی یا متنفذ باشند یا در اجتماع پیشتاز،عمدتاً به حمایت عاطفی مردی نیاز دارند.

آیا این واقعیت است؟درمورد بیشتر زنان مصداق دارد؟همه ما بی تردید مردانی را سراغ داریم که به زن به دیده مادر می نگرند و از او توقع حمایت دارند و باید تحت لوای او باشند.اما در بیشتر موارد،کدام کفه سنگینی می کند؟مردان تا چه اندازه مایلند که حامی زنان باشند و مراقب آنها؟

همکار جوانی داریم که مرد بسیار فعال و مقتدری است.به رغم سن کم،به نظرمی رسدگونه ای استبداد ارتشی با وجودش عجین است.همسرش هم دربخشی دیگر ازمحل کار ما شاغل است.به تجربه دیده ام که این مرد جوان با همه بدخلقی و تمایلش به زورگویی،به زنش که می رسد به قول مجارستانی ها" مثل کره نرم می شود." بسیار مراقب خانمش است و به او توجه دارد.

وقتی با همکاردیگری سخن از این مرد جوان به میان آمد،من گفتم:"خیلی از زنهاحتی برای رفتن به دندانپزشکی باید یادآوری شوند و گاه شوهرشان باید همراهی شان کند."

درمورد این همکار مستبد و همسرش که حرفی مطرح شد؛همکارم گفت:" این توجه را نشان می دهد چون مستبد است و می خواهد زنش را مهار کند." من پرسیدم:"پس کار کردن زنش چه می شود؟ آن موقع که دیگر او نیست که کنترلش کند!" که همکارم پاسخ داد:"خوب،کار کردن را می پذیرد چون ازنظر مالی به نفع اوست." من با عقیده این همکار موافق نیستم و نمی دانم چند درصد موافقند. اما به نظرم پرسشهایی که در این پست مطرح شد،دلمشغولی بسیاری اززنان و مردان است...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |