تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

" اینها حرفهای یک زن چهل و چندساله چاق درآستانه یائسگی است که مادر متأهل چهار فرزند است…"

 tvآنچه خواندید، پیشگفتار بلاگ خانمی به نام رزی اودانل است که از خبرسازترین چهره های روز آمریکاست واگر بیش از کاندولیزا رایس که وزیر امور خارجه این ابرقدرت دنیاست در اخبار روز نباشد، مسلماً حضور کم رنگ تری هم ندارد.

فکر می کنید چرا؟ چون رزی، دائماً با افتخار اعلام می کندکه هم جنس گراست و با زنی ازدواج کرده و زندگی می کند؟ نه!

پس لابدچون مرتب روی آنتن می گوید که به سبب نزدیک شدن به یائسگی دچار

گرگرفتگی می شود؟ نه!

این بار دیگر یک فرضیه جدی تر را بررسی کنیم؛ شاید به این دلیل که چهار بچه را به فرزندخواندگی پذیرفته؟ نه خیر!!

این خانم کمدین، پیشتر شو تلویزیونی خود را داشت و با تعطیل کردن آن به شبکه تلویزیونی ای بی سی آمریکا پیوست، تا یک برنامه خاله زنکی تمام عیار را با مسئولیت باربارا والترز(خبرنگار و مجری پرسابقه تلویزیونی)،همراه چند زن دیگر اجرا کند.

نام این برنامه" ویو"است و تمام آتش هایی که اخیراً رزی شعله ور کرده از گور همین برنامه بلندشده است.

سبب شهرت رزی، و افزایش روزافزون شمار بینندگان این برنامه هم همین بوده است؛ حرفهای بحث انگیز او .

رزی از آنجا شروع کردکه در این برنامه گفت که خود دولت آمریکا طراح حملات تروریستی یازده سپتامبر دوهزار و یک بوده است. بعدگفت که دانالد ترامپ؛ تریلیاردر مشهوری که هرساله رقابتهای میس یو اس ای را برای انتخاب ملکه زیبایی برگزارمی کند، انسان نادان ونفهمی است، و ادایش را هم درآورد.

بعد،از سیاست های بوش انتقاد کرد و تأکید کرد که وقتی سلاح کشتار جمعی درعراق نیافته اند،چرا صدام حسین را اعدام کرده اند؟

بعد، با یکی دیگر از مجریان برنامه درحین اجرای برنامه، و صحبت در موردجنگ عراق به شدت بحث کرد؛ بحثی که رسماً به دعوا تبدیل شد. گفته می شد رزی به دلیل دعوایش با ترامپ توسط باربارا والترز بایکوت شده، اما خودش گفت ای بی سی دستمزدی راکه برای تمدید قرارداد می خواسته، نپذیرفته و بنابراین او هم تصمیم گرفته که درآن شبکه به کارادامه ندهد. دعوایش با مجری دیگر برنامه، سبب شدکه رزی اعلام کند تصمیم گرفته سه هفته زودتر، ای بی سی را ترک کند و چنین نیز کرد.

دانلد ترامپ، رزی را خوکی پرحرف خواند که خانم  والترز از او می هراسد.

بیل اورایلی که مجری و تهیه کننده برنامه ای سیاسی در شبکه مشهور به شدت راست گرای فاکس است،خواهان آن شدکه ای بی سی، رزی رااخراج کند؛ به این دلیل که رزی، پرزیدنت بوش را متهم شناخته است.

رزی اما،از هیچ یک از مواضع خود عدول نکرده و همچنان منتقد این سیاستها،سخنگوی فربهان و مدافع لزبینهاست. درآمد او  روزانه بیشتر می شود و هنوز روشن نیست که ازاین پس چه می خواهد بکند،اما هرچه بکند، قاعدتاً درآمد و شهرتش همچنان بسیار خواهدبود. بحث داغ روز آن است که آیا باربارا والترز، و وپی گلدبرگ را برای جایگزینی رزی اودانل استخدام خواهد کرد یا نه. بازهم بگویید" این ور آبی ها"خاله زنک نیستند!!

نتیجه اخلاقی داستان آن است که، اگر می خواهید در ینگه دنیا مشهور شوید یکی از این راهکارها حتماً راهگشا خواهد بود:

آ.یا چنان چاق شوید که خوکتان خوانند، یا چنان لاغر، که تردید ابتلایتان به آنورکسی راهی بیمارستانتان کند.

ب.روی آنتن ادای آدمهای خیلی خیلی پولدار را در آورید.

پ.هم جنس گرا شوید.

ت.یک سیاستمدار مشهور پیداکنید و دشنام بارانش کنید.

 حالا دیگر هر طور مایلید؛ صلاح مملکت خویش،خسروان دانند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

از گذشتۀ دور پاریس را عروس شهرهای دنیا خوانده اند...البته طی سالهای اخیر شماری از کنسرت گذاران و کسبه محترم تلویزیونهای فارسی زبان لس انجلس برای رونق کسب خود، این لقب را خرج دوبی کرده اند، هرچند محرز است که اصالت پاریس با پیشینه تاریخی و هنری و ادبی اش و با تمام ویژگیهایش طبعاً در ساختار مدرن دوبی وجود ندارد. آنچه پاریس را برتر و زیباتر می کند تنها زر و زیور نیست؛ ادبیات و تاریخ ونقاشی است و بسیاری المانهای دیگری که آن شهررا صاحب روح می کنند...pari

بگذریم، غرض از این درآمد این بود که لابد به سبب زیبایی و خاص بودن پاریس، خانواده تریلیاردر هیلتن که صاحب هتل های زنجیره ای هیلتن در سراسردنیا هستند، بیست و شش سال پیش، نام نوزاد خانواده را پاریس نهادند. خانم پاریس، نوه هیلتن بزرگ (اصلی!)است. این بانوی جوان به جزآنکه درخانواده هیلتن پا به عرصه حیات نهاده هیچ هنر دیگری ندارد و اگر دست کم، بهره اندکی از زیبایی برده بود، آدم می اندیشید که به این سبب نیز توجه جلب می کند. اما نه خیر! این پاریس؛ دماغی که دختری بیست وشش ساله به آن وصل است، صرفاً به بهانه آنکه عضو خانواده هیلتن است،کسب درآمد می کند. درآمد او تنها طی سال گذشته سی و پنج میلیون دلار بوده  ومثلاً تنها بابت یک حضور در کاباره های گوناگون لاس وگاس کلی دستمزد(!)می گیرد.

 مثل بسیاری دیگر از هم نسلان مشهورش که همین کاره اند(هرچند اغلب آنها دست کم هنری دارند)، تا نوک دماغ درازش مشروب الکلی خورده بوده ودرحال رانندگی دیوانه وارش دستگیرشده و بعدازآنکه  پلیس دوبار به همین جرم درحین رانندگی دستگیرش کرده، گواهی نامه رانندگی اش را برای مدتی از اعتبار ساقط کرده و بنابراین خانم قانوناٌ برای مدتی نمی توانسته رانندگی کند. اما این کار را به رغم محدودیتی که داشته انجام داده؛ و این بار دادستانی لس انجلس، پاریس بانو را به زندان محکوم کرد؛ با حکم حبس تعزیری. یادتان هست که چندی پیش مطلبی نوشته بودم به نام " خبرهای داغ و رسانه های پول پرست ؟حکایت این خانم است و خبررانندگی و دادگاه و حکمش...کلی قیل و قال برای این مسائل که تبدیل شدبه خبرداغ روز...کوشش وکیل خانم هیلتن بی نتیجه ماند وخانم با شرایط ویژه به زندان تشریف بردند ( سلول لوکس مخصوص؛امکانات مکفی و بیش از مکفی و...)

به هر روی، مادموازل هیلتن قرار شد چهل و پنج روز در زندان بگذراند و خودش هم تأکید کرد که از این تجربه خواهد آموخت. باورنکردنی بود که دوروز بعد، به سببی که " ابتلای پاریس به بیماری خاصی " عنوان شد، او را آزاد کردند! باز هم خبرنخست روز رسانه های معتبر آمریکایی اجلاس سران کشورهای جی هشت بود و خبر  دوم آزاد شدن خانم هیلتن که روز بعدش باز تبدیل به حکم بازداشت شد و او را بار دیگر روانه زندان کرد.

حالا دیگر برنامه های سیاسی واجتماعی و میزگرد و اقسام دیگر آنها پیرامون این خانم دورمی زند. قانون شناسان می گویند اصلاً چنین جرمی حکم حبس نداشته؛ همین کار را مل گیبسن هم انجام داده بود و حبسش نکرده اند ،برخی روان شناسان می گویند این دختر باید دست از لوس بازی بردارد ولابد فکر      می کنند که عروس شهرهای جهان هم این قدر ناز و ادا ندارد. این خانم جوان در دادگاه پس از آزادی اش که حکم صادره آن او را بار دیگر روانه زندان کرد به سوی پدرو مادرش دوید و فریاد زد:"نه،این درست نیست!" درست مثل فیلمهای هندی عهد درشکه! که نگذاشتند به آنها نزدیک شود و اورا به خارج از دادگاه هدایت کردند.

روزنامه های وزین کشور از روز بعد ازاین واقعه به دو دسته تقسیم شده اند و هر دو از خوانندگانشان نظر می خواهند:یک گروه می پرسندکه آیا باید رئیس زندانی را که پاریس را آزادکرده است،ازکار برکنار کرد یا نه ؛ چون اساساً او حق نداشته چنین تصمیمی بگیرد و این کار او یعنی سرپیچی ازحکم دادستان و شاید خانواده هیلتن او را خریده اند. از سوی دیگر شماری دیگر از این روزنامه ها عقیده مردم را پیرامون خود مادموازل نازیبا می پرسند.

روان شناس مادموازل گفته است که "بیماری " که گفته شده او به آن مبتلاست، " فوبیای مکانهای تنگ " است؛ که با توجه به گشادی سلول، جای بحث دارد.

هنگام خروج پاریس از دادگاه، موج خبرنگاران و عکاسان تردد را دشوار کرده بودند. حرکت اتومبیل حامل خانم متمول به گونه ای چنان خشن انجام شد که یک خبرنگار شبکه تلویزیونی ان بی سی را مورد اصابت قرارداد و مرد جوان بینوا را از ناحیه دست وپا قدری مجروح کرد ( که البته با توجه میزان حقوق خبرنگاران این شبکه ها به هرحال قابل قبول است). جالب آن بود که همکار این آقا که خانمی بود که اجرای برنامه را دراستودیوی ان بی سی به عهده داشت، به همکار مصدومش گفت که اشکالی ندارد،" کلاس " مصدوم شدن به خاطر پاریس هیلتن بالاست!!!

واقعاً که آدم از شدت تأسف برای حبس حزین مادموازل دماغ، و گستردگی پوشش خبری رسانه های رنگارنگ از این موضوع نمی تواند سر را از جیب مراقبه ( البته از نوع نوستالژیک آن ) بیرون آورد!

 شخصاً مطمئنم که اگر عروس شهرهای جهان روح داشت (که دارد) اینقدر افاده نداشت که همنامش دارد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

همکاری داریم که هرهفته، با جدیت، بلیت لاتاری می خرد. با جدیت هم می گوید که به محض بردن لاتاری، استعفا خواهد داد. من تاکنون بلیت ِ به قول خودمان "بخت آزمایی" نخریده ام وقصد این کار را هم ندارم، اما ظاهراً گروه بزرگی از مردم درآمریکا مشتری پروپاقرص این بلیتها هستند. اما همین دوروز پیش درخبرها آمد که یک برنده چند میلیونی لاتاری سال گذشته، به خاک سیاه نشسته است.آمارنشان می دهد که هشت نفر از کسانی که طی پانزده سال اخیر در این مملکت برنده مبالغ هنگفت قرعه کشی لاتاری ایالتهای مختلف شده اند، ورشکست و درمانده شده اند.

درمیان آنها یک خانم به نام سوزان مولیازهست که نه یک بار،  بلکه دوبار دردوسال پیاپی برنده لاتاری شده و جمعاً رقم چهارمیلیون و دویست هزار دلار برنده شده بود. او تقریبا ٌتمام این مبلغ را در قمارخانه های اتلانتیک سیتی باخت و اکنون هم در کانتینرزندگی می کند.این بانوی خوش اقبال معتقد است اگرتنها یک بار دیگر به اوفرصت داده شود،حتماً می تواند ازپس نگهداری اسکناسهای سبزبرآید.

اِوِلین آدامزهم برنده پنج میلیون و چهارصد هزاردلارشده بود ونیمی از آن رابه حاتم بخشی باخت ونیم دیگرآن راهم به قمار.

آقای دیگری که امروز با کمکهای دولت و بیمه بیکاری درپنسیلوینیا زندگی می کند  و روزگار را با ماهی چهارصد و پنجاه دلارمی گذراند، شانزده میلیون و دویست هزار دلارازقرعه کشی همین ایالت نصیبش شده بود.یک برنده دیگر لاتاری که قمارباز حرفه ای بوده مردی شصت و پنج ساله است که تنها دو سال پس ازبرنده شدن درقرعه کشی، هزینه عمل جراحی قلبش را نتوانست بپردازد. امروز هم با کوپنهای غذای دولت زنده است.

این جامعه که نظام ماتریالیستی-امپریالیستی برآن حاکم است، تمام هدف سیستم آن است که ملت را به مصرف بیشتر سوق دهد و البته موفق هم هست. اتومبیلهای آخرین سیستم، خانه های آنچنانی و اینچنانی، پوشاک پرزرق وبرق، سفرهای داخلی وخارجی و بسیاری چیزهای دیگر، تقریباً به تمامی و درنزدیک به تمام موارد قسطی مصرف می شوند و براساس سیاست " امروزببر، فردا بپرداز".

 طبیعی است که  عمده مؤسسات قَدراین مملکت با قدرت نزول یعنی سود قسط سرپا هستند.ازسوی دیگر، چون این مملکت دنیای مصرف است و بسیاری ازآنچه مصرف می شود، تجمل گرایانه است،نه سیخ می سوزد نه کباب . البته باید گفت که کباب قدری می سوزد،امااین سوختن داوطلبانه و مشتاقانه است، چون خیلی ازآدمها می خواهند زندگی و امکانات مجلل وفاخرداشته باشند.بهایش را هم حاضرند بپردازند.

این جا اگرمیلیونها دلار پول نقد داشته باشی هیچ اعتباری نداری مگر آنکه سابقه مالی برای خودت بسازی که مثل نامه اعمال می ماند وهمه سرنوشت زندگی ات با سنجش آن تعیین می شود. این سابقه مالی عملاً یعنی اثبات توانایی پرداخت بدهی.  به بیان دیگر، وجهه افراد با بدهی آنها برآورد می شود. برخی تحلیلگران اقتصادی این دیارمی گویند که با شکست دادن سیستم می توان پیروز شد.شکست دادن سیستم هم با بدهکار نبودن میسر است.اما برخی دیگر می گویند بدهی داشته باش، مهم آن است که بپردازی...

از تفاوتهای عمده دیگر اقتصاد روزمره اینها با ما این است که عمده این آدمها کمترین مبلغ ممکن نقدینگی را حمل می کنند. زندگی بیشتر شهروندان ینگه دنیا به کارتهای اعتباری بسته است...

درعین حال، جالب است که برای عمده آمریکاییان ؛حتی متمولهایشان، یک دلار هم مطرح است.  بعضی ازآنها سراغ فروشگاههایی می روند که تبلیغ می کنند که مثلاً فلان هفته نیم کیلو گوشت را نیم دلار ارزان تر می فروشند. یا بعضی اوقات حاضرند راهشان را دور کنند که درپمپ بنزینی باک ماشینشان را پرکنند که بنزین را گالنی ده سنت ارزان ترمی فروشد. حتی درمیان خانواده های ثروتمند، امری عادی تلقی می شود که فرزند خانواده از اوایل نوجوانی کارکند و مثلاً روزنامه توزیع کند یا بچه نگه دارد و ساعتی چند دلار بگیرد.پس دادن جنس خریده شده در یک فروشگاه، حتی پس از چندبارمصرف هم پدیده ای عادی است . برخی افراد متعلق به طبقه متوسط این کار را برای شرکت دریک مهمانی بزرگ یا مصاحبه مهم شغلی انجام می دهند. یا بسیاری از این آدمها وقتی می خواهند یک خوراکی یا نوشیدنی؛  حتی طعمی خاص ازنوعی قهوه رابخرند، خواهان امتحان آن می شوند. البته اگر هم سفارشی دادند و خوششان نیامد، آن را پس می دهند یا می خورند و پولش را نمی دهند. کارهایی که آدم "رویش نمی شود" انجام دهد!

البته ناگفته نماند که وقتی این موارد را می بینم، یاد آجیل تواضع نزدیک چهارراه پارک وی می افتم واینکه بعضیها می آمدند و نیم کیلوآجیل می خوردند و دست آخرهم بدون خرید کردن (یا باخرید کردن) از فروشگاه می  رفتند. بعضیها هم که اساساً به نظرم برای رفع گرسنگی یا ذخیره انرژی به آنجا می رفتند. 

با این همه، سلسله  واقعیتهایی "این ورآب " و "آن ورآب" ندارد؛ نان کاسب به روغن آغشته است، چشم و هم چشمی میان "مایه داران"سربه فلک می کشد،(چون بی مایه فطیراست)، و دراغلب اوقات، پول بیشتر مساوی بااحترام و پارتی بیشتر است.

البته، همه می دانیم که پول خوش بختی نمی آورد....

قضاوت اینکه پول ما و قوانین حاکم برآن بهتر است یا پول و قوانین اینها، به عهده خوانندگان بلاگ.  

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

برخی اصحاب پرتاب وزنه اعتقاد دارند که پرتاب آباژور،گامی مؤثراست درراستای پرتابگر(!!)شدن.البته در این مورد میان علما اختلاف نظرهست اما گروهی برآنند که اساساًشماری ازعزیزان وزنه بردارپرتاب آباژوررادرپیشینۀ خود دارند. به هرحال، مهم آن است که جداازاین امر، برخی تحلیلگران سیاسی برآنند که انسانهایی که آباژوراندازان خوبی هستند می توانند رؤسای جمهورخوبی شوند.شاهدش هم ازغیب رسیده؛خانم هیلاری کلینتن که درزمان "بانوی اول"بودن ( پیداکنید بانوی دوم را)آباژوری سنگین وزن را به سوی همسرش(که اتفاقاً مرداول نیست و همان پرزیدنت بودن بسش بود)پرتاب کرد. آن هم در همان بدو ورود به خانه رؤیایی سپید!درهمان هفته نخست، مشاجره میان هیلاری کلینتن و بیل لُپ گلی بالا گرفت، به طوری که چند سناتورو دیگررجال و نسوان بلندپایه ای که درتالارمجاور آنها منتظرشان بودند طنین جنجال وآوای نافرح بخش خشم خانم را به گوش خودشان شنیدند. البته آباژوربه بیلی آسیبی نرساند و فقط خودش شکست،که فدای سربیلی.برّرسان بررسی کردند و کالبدشکافی آسیب نشان داد که هیچ مشکلی وجودندارد؛ چراکه آباژوربه خانواده کلینتن تعلق داشته وازآن ِ کاخ سفید نبوده است. اما دامنه خبر طبعاً گسترده شد و خبربه آفاق وانفس رسیدوچاپ شد؛ مجله تایم و روزنامه واشینگتن پست و روزنامه بالتیمورسان و روزنامه یو.اس.ای.تودی آن را بازتاب دادند. این رویداد درنوامبرسال93 افتاد و می دانید که بعدش چه رویدادی دنیا را تکان داد!همین جا به بانوان محترمه (!!)ای که ازشوهرانشان سیرشده اند و دوست دارند آنها را به آغوش دختری جوان وفریبا مثل موینکا لووینسکی بیاندازند، بهتر است فنون پرتاب اشیایی چون آباژوررا از هیلاری خانم فرابگیرند. حدود دوماه پیش و در یکی از سخنرانی هایی که خانم سناتور کلینتن درتوررقابتهای انتخاباتی خود ایراد کرد،خبرنگاری در مورد مردان و حقوق آنها درقیاس بازنان سؤال کرد. خانم کلینتن پس ازیک توضیح مقدماتی گفت:"همانطور که دانید، من دربرخورد با مردان بدجنس و بدجنسی مردان تبحروتجربه دارم!" کار بالا گرفت، سؤال پشت سؤال درمورد این جواب شروع شد. هیلاری گفت :"ای بابا،شماها ایراد می گیرید که من زیادی جدی ام. من هم آمدم شوخی کنم که حالا این طورمورد انتقاد قرارگرفته ام."(لابد انتظار دارد ملت خودرابه سادگی بزنند وباور کنند!) شماری ازفعالان حقوق زن درنشست سپتامبر سال 95زنان درپکن سخنان بانوی اول آمریکا را شنیده بودند که درمورد احقاق حقوق زنان داد سخن سرداده بود و به ضروت آن اشاره کرده بود که زنها دربرابرشوهرانشان از خود دفاع کنند و دربرابر بی عدالتی آنها بایستند. بعد ازبالاگرفتن غائله عشق پرزیدنت کلینتن ومونیکا لووینسکی، بعضی از این زنان لب به اعتراض گشودند و مقالاتی نوشتند ومنتشرکردند که خلاصه بانوی اول واعظ غیرمتعظ است. لابد سیاستهای حاکم براندیشه خانم هیلاری را در نظرنداشتند و اینکه مصلحت روزگاراحوالی دیگر اقتضا می کند. حالا که هیلاری کلینتن ( که اکنون خود راسناتور رادهم کلینتن می خواند،با تأکیدبر"رادهم ") می خواهد رئیس جمهورشود، از کمکهای نقدی و جنسی آقای بیل بهره دائمی می برد. (منظورازجنسی ،حضورگرم آقای کلینتن است که به محفل غنا می بخشد؛خصوصاً به محافل زنانه).

با داشتن خانه ای دو میلیون و هشتصد هزار دلاری در جرج تاون واشینگتن که تنها یک فقره از دارایی های این خانواده است، به جزمایملکشان در نیویورک وجاهای دیگر، تأمین هزینه رقابتهای انتخاباتی که مبلغ آن به طورتقریبی متجاوز از نیم میلیارد دلاربرآوردشده ،دشوار است؛ آن هم با حقوق و مزایای نسبتاً محدوداین زن و شوهر.اما خدا دوستان عزیز و باوفا را حفظ کند و بیل عزیزرا که برای هرسخنرانی مبلغ هنگفتی دریافت می کند... به نظر نمی رسد که هشت سال اقامت درخانه دراندشت خیابان پینسیلوینیای واشینگتن دی سی (بخوانید کاخ سفید)این زوج را بسنده کرده باشد.فکرمی کنید اگر این زوج باردیگر به خانه موعود پای بگذارند؛ آباژوراین بارحواله کی می شود؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

توکا نیستانی و بازهم توکا نیستانی !

توکای مقدس در بلاگش ابراز کرده که دوست دارد تأثیرگذارترین های زندگی مرا بخواند. راستش گردآوردن آنها کاردشواری است و شمار آنها زیاد. اما تا جایی که ذهنم کار می کند برخی از مهمترین ها را برمی شمرم :

 

 

رمان دیوید کاپرفید:

 

نسخه ساده شده  انگلیسی این رمان را وقتی خواندم که نه سالم بود.عاشق داستان شدم و بارها آن را خواندم تا چند سال بعد که نسخه اصلی و کامل کتاب را بازهم بارها خواندم .فضای تلخ و تیره و سرد ، درد فقر و دروغ و تقلبی که از آن لجم می گرفت ، تاسالها ته ذهنم بود.

 

 

تیشا :

 

خودزندگی نامه ای که در نوجوانی و بعد جوانی دهها بار آن راخواندم ؛ البته کتاب بزرگسالان بود ، به زبان انگلیسی .داستان  یک دخترنوزده ساله آمریکایی بود که نیویورکی بود و معلم شدو داوطلبانه به آلاسکا رفت و آنجا مدرسه ای تک کلاسه را درمیان جزم اندیشی ها و تاریک فکری های بومیان گشود .بعد هم عاشق شد؛ عاشق یکی از همان بومیها. حکایت مبارزه و درد است و نومیدی و پرتو عشق و سرمایی که از میان صفحات کتاب به مغز استخوان رسوخ می کند ...نام کتاب " تیشا " ست که لهجه محلی سرخ پوستان بومی آلاسکا بوده برای ادای واژه تیچر( آموزگار ).

 

تئوری مارکسیسم :

 

از سن هجده سالگی به شدت تحت تأثیرآن قرارگرفتم .مطالعه و ملاقات زندانیان سیاسی سابق و فعالان چپ گرای پیشین و فکر کردن به ابعاد و جوانب گوناگون ایدئولوژیک و اقتصادی مارکسیسم و سوسیالیسم ؛ بدجوری مشغولم کرده بود. مادرم از این بابت خوشحال نبود و پدرم سرسختانه مخالف . اما من ادامه دادم ...بعدتر بود که به کاستیهای آن هم پی بردم و به سیستم مستبدانه اداره کشورهای تحت این بینش سیاسی و زجرهایی که مردم روسیه و بلوک شرق اروپا و چین سرخ آمریکای لاتین کشیده بودند، بعضی شان هنوز هم می کشند...

 

چشمهایش :

 

این کتاب بزرگ علوی را چند ده بار خواندم ، نمی دانم . فقط می توانم بگویم که از کتابهای بسیارتسخیر کننده ای بوده که درزندگی ام خوانده ام.

 

مجله آدینه :

 

سال 73 کار را به شکل مطلب دادن به آن آغاز کردم که شروع رسمی کار روزنامه نگاری ام بود .مجله و مطالب آن را خیلی دوست می داشتم ...بعد هم شروع به همکاری با مجله فرهنگ توسعه کردم و بعد مجله جامعه سالم و مجله فیلم وبعدتر هم روزنامه های دوم خرداد که عاشق فضایشان بودم و هیجان کارشان...

 

فروریختن دیوار آهنین :

 

فروپاشی سوسیالیسم جهان را لرزاند و مرا نیز؛ نه از اندوه یا تاسف، که ازحیرت. تا مدتها خبرها را ناباورانه دنبال می کردم و در عصر ندرت آنتن ماهواره و کمبود نشریات خارجی در تهران، مجله های  تایم و نیوزویک را با ولع می خریدم و می خواندم . دقایقی بسیار به تصویر مردی خیره می شدم که نمادی همراه این تحول شگرف بود؛ مردی با یک لکه بزرگ قهوه ای بر سرش؛ میخائیل گورباچف، که سمبل نسل تازه ای از حکومت بود و برموجودیت دومین ابرقدرت جهان خط بطلان کشید.

 

مکالمه با محمد علی بنی اسدی :

 

عجیب ترین و اثر گذارترین  مکالمه زندگی ام ( دست کم تاکنون ) بوده ؛ مقدمه یک گفتگو با او. نه آن مکالمه عادی بود و نه گفتگو عادی از آب در آمد. آن یک گفتگویم با همه مصاحبه های دیگری که کرده ام فرق اساسی داشت ... محمد علی بنی اسدی را آدم ژرف وشگرفی دیدم ؛ آدمی که نمی توان درست وصفش کرد .انرژی خاصی در این مکالمه بود که نمی توان شرحش داد .محمد علی بنی اسدی راانسان شریف و ساده و کودک صفتی یافتم و تاکنون هم کسی را این همه متفاوت ندیده ام .

 

:   فیلم REDS  

  

چندین بار این فیلم را دیدم و باز هم دلم می خواهدآن را تماشا کنم. اندیشه سیاسی ورای سناریوو واقعی بودن آن ، به آن جان داده است .در هربار تماشای این فیلم ، طی تمام مدت طولانی آن ، با بازیهای قوی وارن بیتی و دایان کیتن وبا میزانسن فوق العاده، متوجه گذرزمان نمی شدم .

 

 

DANCE ME TO THE END OF LOVEترانۀ  

 

خوراک خوبی است برای روحم ... عاشق این ترانه ام .

 

شنا کردن :

 

همواره اثر عجیبی بررویم می گذارد.حس می کنم با هر نفسی زیر آب ، روحم تازه می شود ...

 

سرود ای ایران :

 

تمام وجودم را منقلب می کند . نه تنها اکنون که دوسال است غربت نشینم ، که از کودکی عمق جانم را زیرو رو می کرد . روح حسین گل گلاب و روح الله خالقی شاد...

 

فیلم آبی :

 

این فیلم کریستف کیسلفسکی بر من اثر عجیبی گذاشت .فیلم فوق العاده است وحضور ژولیت بینوش درآن بی بدیل ...

 

مهاجرت :

 

پدیده شگفتی آوری است. بیشتر آدمهایی که مرا خوب می شناختند ؛ می گفتند که تو که آدم عاطفی و وابسته ای هستی وبا مادرت اینقدر نزدیکی ، امکان ندارد بتوانی دوام بیاوری ...اما پوست آدم کلفت تر از حد تصور است . در این بیست و سه ماه و اندی ، چیزهایی را حس و تجربه کرده ام که در خواب هم نمی دیدم . لحظه هایی را گذرانده ام که ورای تصورم بود.پدرفرزندم همیشه به من می گفت که تو هرگزنمی توانی کارمند باشی و رئیس داشته باشی ...فعلاً این  پیش بینی نادرست از آب درآمده ، که نمی دانم خوب است یا بد، تاکی ادامه پیدا کند، نمی دانم ...

در این مملکت چیزهای زیادی یاد گرفته ام . یاد گرفته ام که ما خوشمان می آید بگوییم: " بدنیستم " ، اما می شود گفت: " خیلی خوبم " یا " عالیم " . یاد گرفته ام که می شود به جای"وای که هوا چقدر گرمه !" می شود گفت :" تابستان فصل گرمی است و هوا هم باید گرم باشد." یاد گرفته ام که کسانی هستند که بانابینایی یا با فلج اندامها ،هرروز، خوش روحیه و پرانرژی ،سوار مترو می شوند و می روند سر کار . یکی آقایی است که خیلی روزها او را درمترو می بینم ، نابینایی که هفته پیش که با نیکا ( دخترم ) به رستوران مکزیکی نزدیکمان رفته بودیم ؛ دیدیم که با همسرش که او هم نابیناست ، به همان رستوران آمده بودند.  

یاد گرفته ام که باید صبر کرد .برای همه چیز.همه جا. فکراً، روحاً و جسماً.

یاد گرفته ام که درکنار چندین ملیت و فرهنگ گوناگون با آنها هم زیستی و همکاری کنم . یاد گرفته ام که به جای " مدرسه بچه ام " می شود گفت " مدرسه ما " . یاد گرفته ام که دست کم تلاش کنم قدر آنچه را که دارم بدانم واز آن بهراسم که اگرقدرناشناسی کنم ارمغان تازه ای به زندگی ام پانمی گذارد . یاد گرفته ام که کوشش کنم دنیای خودم را نورافشان کنم ؛ چون شمع درون را هیچ گاه نمی توان کشت . اما نمی توان محفل دنیایی دیگر را روشن نگاه داشت ...

 

 

 نیکا :

 

دخترم برایم آنقدر مقدس است که نمی دانم چگونه از او بنویسم. از او بیش از هرکسی می آموزم، یعنی سعی می کنم که بیاموزم. همین از قناعت و کم توقعی او، و از بزرگی طبع پنج سال و نیمه اش  بس که چند روز پیش پرسید: " بهشت کجاست؟" وقتی تلاشم برای توضیح تمام شد، لحظه ای درنگ کرد وبعد گفت : " من الان توی بهشتم ، مهرناز! "

وقتی نیکا را دائما ً کتاب به دست می بینم و می بینم که عشقش کتاب است و می گوید :"کتاب خواندن بازی دلخواه من است "، میان ابرها سیر می کنم . وقتی از مدرسه اش تلفن می کنند و می گویند که او تنها دانش آموزی است که از مقطع کودکستان برای آموزشهای  ویژه تیزهوشان برگزیده اند، دنیایم رنگین می شود .

 

توکا نیستانی و بلاگ او :

 

از خواندن بلاگ توکا دریچه ای را به روی دنیایی تازه یافتم . لذت تازه ای را هم که خواندن مطالب اوست تجربه کرده ام. انگیزه یافتم که بلاگی درست کنم .در انتظار نظرهای او ؛ به ویژه پیرامون این پست هستم ؛ پستی که  سفارش خود اوست .

 و ... خدایش عمر ِبسیار دهاد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

امروز فیلم " به نام پدر" ابراهیم حاتمی کیا را دیدم ...راحله نمادین همیشگی حضور داشت و این بار از هر راحله ای بهتر بود مهتاب نصیرپور با تجربه تأتر و بازی خوبش . کارهای حاتمی کیا فراخنای وجود آدم را تسخیر می کنند و عجیب است که مرد هزار چهره ،پرویز پرستویی ،با چه درخشش غریبی حرف دل حاتمی کیا را که صورت سناریویافته بر دل می نشاند . یادم می آید که وقتی خانم شیرین عبادی جایزه صلح نوبل را ربود گفت که به محض دریافت نقدینگی ؛آن را صرف پاکسازی مناطق جنوب و غرب کشور از مین می کند . نمیدانم خانم این حرف را عملی کرد یانه اما درد آلودگی بسیاری از این مناطق به مین باقی است.راست می گوید حاتمی کیا .مردممان بالاخره کی رها می شونداز این جنگ خانمانسوز ؟مادامی که جنگ جاری بود می گفتند جبهه رفتگان ازمزایای فراوان بهره مندند. کلی ایرانی را با جنگ رفتگان دشمن کردند چون به جای دادن کار و سرمایه و امکانات به آنها صندلی کلاس دانشگاه میدادند ...که هیچ دردشان را هم درمان نکرد...تاوقتی که آقای صدام حسین جوانان مارا دسته دسته می کشت و شیمیایی شان می کرد و ما سربازان آنها را می کشتیم ،صدام سلاح کشتار جمعی نداشت ...بعد که دیدند لابد به سودشان نیست که آقا برسرقدرت باقی بماند یک باره سلاح کشتار جمعی پیدا کردند در عراق و تسخیر کردندو نیرو پیاده کردند ...حالا که مردم عراق فوج فوج کشته می شوند می گویند سلاح کشتار جمعی پیدا
نکرده اند و الان هم نگران جوانان خودشان هستند که آنجا در خطرند ...نمی دانم چطور است که رنگ خون شش هزار کیلومتر آن سوتر از سرخی می افتد ...این جا اگر یک بیمارروانی سی و دو نفر را بکشد دنیا به هم می ریزد و ملکه بریتانیا با سلام و صلوات خدمت خانواده ها ی قربانیان می رسد و دیگر فکر و ذکر بیست و چهار ساعت رسانه های ملی شان می شود این .درست است که جان هر انسانی ارزنده است ،اما این ها دچار پدیده ای هستندکه شیخ سعدی نام آن را ماخولیای مهتری گذراده بود ...فعلا که بدجوری حاکمند براین جهان .تازه در کشورخودشان هم خون آنان که شهروندشان نیستند رنگی ندارد ...به همان راحتی که می گویند امروز آفتابی است می گویند امروز صد و پنجاه نفردر عراق کشته شدند اما امان از روزی که سه سرباز آمریکایی هم درمیان کشتگان
باشند ...مرتب می گویند که مردم عراق را از شر صدام رها کرده اند، بعید می دانم مردم عراق تحت دیکتاتوری صدام با تمامی سفاکی اش این همه خرابی دیده بودند و این همه کشته داده بودند ...ملت ما هنوز قربانی مینهای باقی از نبردی هستند که نه برنده ای داشت و نه حاصلی جز درد ...تاکی باید شاهد خلق آثار زیبای تراژیکی باشیم که تنها به سبب درازدستی خودکامگان جان یافته اند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

به عقیده من لیسا نواک شانس آورد .می دانید که لیسا نواک کیست .نمی دانید ؟ای بابا !هرکه ازجنون آنی و پوشک بزرگسالان و مثلث عشقی خبر داشته باشد این خانم فضانورد (البته فضانورد سابق ) را می شناسد .این خانم چهل و چند ساله که از کودکی شاگرد اول بوده و مایه فخر خانواده و بعد هم شوهر کرده و چندتا کودک قد و نیم قد دارد ،طی یک مإموریت فضایی عاشق همکار فضانوردش می شود .این آقای خوش اقبال یک عاشق دل خسته دیگر هم دارد که او هم در ناسا کارمی کند .خانم نواک در پی تحمل چند ماه حسادت ، تاب نمی آورد و نهصد مایل می راند و به فلوریدا می رود .بله ، خانم قصد جان آن یکی خانم را کرده بود.این است که چند سلاح سرد و ولرم هم در کیف دستی اش می گذارد .برای آنکه تنها برای پرکردن باک بنزین از اتومبیل خارج شود و تنها به همان اندازه هم معطل شود ،به خود پوشک می بندد تا ناگزیربه رفع حاجت نباشد ؛ یعنی درراستای رفع حاجت خود کفا باشد .بگذریم ، خانم رابا کلاه گیسی برسر دستگیر کردند .خبر رسانه های آمریکایی برای چند روز شده بود لیسا نواک .که فورا هم منتظر خدمت شد. نه هیچ یک از اضلاع مثلث عشقی و نه خانواده هایشان حاضر نبودند که لب بگشایند یا با رسانه ای گفتگوکنند .این بود که خبرنگاران و عکاسان محترم و نامحترم مقابل منازل اضلاع جمع می شدند
تااینکه ؛ گفتند چه نشسته اید ( یا چه ایستاده اید ) که یک خانم دیگر خبرساز شده است .چرا ؟چون یا اووردوزکرده یا یکی از دهها مردی که باآنها رابطه داشته او را راحت کرده .بله ،یکی از کم هوش ترین زنان مشهور دنیا ، خانم آنا نیکل سمیت جان به جان آفرین تسلیم کرده است.اخبار رسانه های ملی برای مدت متجاوز از یک ماه شده بود خانم آنانیکل؛مانکن مجله پلی بوی .حالا فهمیدید چرا گفتم لیسا نواک شانس آورده ؟

اما خانم آنا نیکل ...فقط مانده بود جرج بوش ادعا کند که پدردخترش است ،چون ظاهراخانم همزمان با مردان بیشمار رابطه جنسی داشته است .این است که کسانی باید مأمور شوند که کالبد شکافی کنند که بفهمند زیبا روی آمریکایی چرا مرده است ، آزمایش دی ان ای بگیرند تا بفهمند که از میان دهها داوطلب کدام کاندیدای انتخابی است برای آنکه آقای پدرشود برای دختر کوچک آنا نیکل که وارث میلیونها دلاردارایی اوست،دادگاه تشکیل شود تا معلوم شود کی به کی است ...خلاصه ، خوراک کافی برای روزهای متعدد فراهم شده بود ...خبر که از ابتدا چنان داغ نبود ؛ پس از این همه مدت تبدیل شد به خبر منجمدی که سرمایه گذاران برنامه های تلویزیونی هم چنان از طرح آن دربرنامه هایی که هزینه آنها رامی پرداختند حمایت می کردند .درینگه دنیا پول سرمایه داراست که برخبر داخلی حکومت می کند.اینها هم شعار دادن و آگران دیسمان کردنشان حرف ندارد .برای همین برای ارتحال یک قورباغه هم می توانند مراسم تدفین و ترحیم فاخر برگزار کنند.چندی بعد آقایی که بیش از سی سال است برنامه رادیویی دارد به دختران دانشجوی تیم بسکتبالی اهانت کرد و آنها رابا دو واژه غیرارزشی (به قول برادران ارزشی خودمان ) خواند .بساط باقلا پلو به راه شد چون خر آوردند و تا خم شدن کمرش زیربار، باقلا بارش کردند.از آنجا که خواهران سیاه پوست بودند دست ملکم اکس و مارتین لوتر کینگ هم از قعر گورخارج شد...آقای دان آیموس ( که این حرکت شنیع از او سرزده بود)مورد توبیخ و توهین گروه بسیار بزرگی قرار گرفت .عده ای می گفتند که بابا ایها الناس ، این مملکت دمکراتیک است، دلش خواسته بگوید ؛ گفته .یک عده می گفتند که باید اخراجش کنید .گروهی دیگر برآن بودند که آیموس سی سال است که به همه توهین می کند و اصلا ًبه این کار مشهور است .چطور شد یک دفعه ؟یک عده هم معتقد بودند که پس اگر این طور است باید ترانه های رپ را هم که در بسیاری از آنها همین دشنامهای رکیک به بانوان محترم شنیده می شود ممنوع السمع (!) کرد و خواننده هایشان هم که بسیاری از آنها خود سیاهپوست هستند باید بایکوت شوند ...دراین اثنا سرمایه گذاران یکی یکی آگهیهایشان را قطع کردند .ظرف چهل و هشت ساعت قطع دو هفته ای برنامه دان آیموس که در دو نوبت روی آنتن می رفت تبدیل شد به قطع کامل این برنامه، اخراج دان آیموس تلخ بی ادب-که سی سال تلخی کرده بود وکک هم کسی رانگزیده بود-واخراج تهیه کنندگان برنامه اش.حالا که پس از پوزش خواهی و کلی دنگ فنگ و درآغوش کشیدن و غلط نامه امضا کردن به دست آقای آیموس رسانه ها کمی از این معضل فرهنگی فاصله گرفته اند ، دان دست به کار شده و درصدد است که شبکه اش را سو کند .می دانید که سو کردن از امور پردرآمد این مملکت است .چقدر می خواهد؟چهل میلیون دلار.چرا؟چون می گوید که خود شبکه چنین خط مشی را برای کار وی تعیین کرده بوده است و طبق نظر وکلا ، قراردادش هم گواه آن است که بی راه نمی گوید .اما به رغم آنچه همه مان شنیده ایم که درموطن عمو سام مردم خاله زنک بازی درنمی آورند و اهل تزویر نیستند و به قول دوم خردادی ها " شفاف " هستند ،اصلاً از این خبرها نیست .برخی ازاینها از ما خیلی هم بدترند .و به کار همدیگر هم کار دارند .نمونه اش خبر منجمد دیگری بود که رسانه ها بازهم پول گرفتند وادای آن را در آوردند که دارند از داغی خبر می سوزند.این بار چه خبر شده است ؟یک بازیگر مشهور هالیوودی خبرساز شده است :بازیگری به نام الک بالدوین که هم درنقشهای کمدی بازی می کند و هم درام و طبق معمول پولش هم از پارو بالا می رود و بازهم طبق انتظار اززنش جداشده و زنش هم مدل بوده است و یک دختر یازده ساله دارد که مادرش به او اجازه نمی دهد که مطابق حکم دادگاه ، پدر او رامرتب ببیند.پدر مرتب به دختر تلفن می کند اما دختر خانم که خودش تلفن همراه دارد پدر را بی پاسخ می گذارد .پدر که به عصبی بودن و به سادگی از کوره در رفتن شهره است ، یک پیام تلفنی موهن برای دخترک می گذارد که طی آن فرزندش را خوکی کوچک می خواند .آمریکا به هم ریخت !!!!یک شیرناپاک خورده که مثل اینکه مادر دختر است اما خودش می گوید نیست نوارپیام را در اختیارنشریات زرد ( همان درپیتی خودمان)قرارداد .نواررا خریدند و دو ساعت بعد ،صدای آقا سراسر اینترنت را فرا گرفت.بعد هم تلویزیونها ، البته با حمایت سرمایه گذران ارجمند ، روانشناسان و وکلا و متخصصان دشنام شناسی و یازده ساله شناسی وخوک شناسی را آوردند برای آسیب شناسی .بازهم طبق روال سنواتی اینها که اول هرچه می خواهند می گویند وبعدهم می گویند ببخشید ، آقای بالدوین چنین کرد...

باید دید که خبر"داغ " این هفته کدام است ، خبرهایی که وقت آنتن برنامه های مطرحی را هم به خود تخصیص می دهند:برنامه هایی که در بسیاری موارد مسائل سیاسی را بررسی می کنند...فقط بخاطر یک مشت دلاربی ارزش که سبب ناپاکی کف دستان تمیز می شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

زنی که ازدیدگاه جذابیت جنسی ششمین زن دنیا شناخته شده. کسانی که پیش از او در فهرست قرار دارند بازیگرانی چون پنلوپه کروز و انجلینا ژولی هستند .او سوسیالیستی پنجاه وسه سال است که ادعای مدل بودن وهنرپیشگی هم ندارد. اما کاریزمای سحرآمیزی دارد.و البته پای بندی غریبی به رنگهای سرخ و سفید.( نه سرخ و سیاه که در آن صورت می گفتیم شاید با استاندال نسبتی دارد!)بیشتر لباسهایش به این دورنگ است:سگولن رویال ،که ظاهر و منشی واقعا اشرافی هم دارد ،مثل نام خانوادگی اش

برخی زبان شناسان برآنند که فرانسه زبانی جنس گراست و در این مورد تبعیض جنسی را مطرح می کنند که در ژانرواژه هاوجود داردو اینکه بسیاری از کلماتی که تداعی مضامین مثبت و خوبند، مذکرند ، مثل عشق .اما خیلی از آنها که تداعی مفاهیم دردآلودند مؤنثند؛مثل مرگ .البته بعضی با این تئوری مخالفند،و می گویندواژگانی هم هستند مثل زندگی که مؤنثند .به هرحال تفکر پدرسالار بسیاری از شهروندان سرزمین سیصد و شصت و پنج نوع پنیر مانع از آن می شود که مباهاتشان اجازه دهد زنی ریاست جمهوری را به عهده بگیرد.تاکنون آقایان می گفتند اگر سگولن رئیس جمهورشود چه کسی می خواهد از بچه هایش نگهداری کند ، ازدوشنبه شب و پس ازمناظره تلویزیونی با کاندیدای رقیبش ، نیکولا سرکوزی، به او خرده می گیرند که هنگام مناظره عصبی شده است .منتقدان سگولن برآنندکه سیاستمدار زن باید چون مردان باشد و هر نوع احساسی را مهار کند . گویی فراموش کرده اند که در روز اشغال فرانسه و وقتی که آلمانها وارد پاریس شدند، سیاستمداران عالی رتبه که مرد هم بودند زار زار گریستند. ترانه ای آمریکایی از کرول هال هست که در سال 1972 خوانده شده به نام "گریه اشکالی ندارد.آری، گریه دربرخی موارد هم بردرد بی درمان دواست

تئوری دیگری برآن است که اساسا لزومی ندارد که زنان مثل مردان باشند و بنابراین زنان سیاستمدار هم لزوما نباید مثل مردان سیاستمدار باشند...خلاصه نبرد سارکوزی و رویال به گونه ای تبدیل به جدال فمینیسم و مردسالاری هم شده است .برخی اعتقاددارند که با روی کار آمدن سارکوزی که محافظه کاری کم و بیش ضد مهاجراست ، میزان بیکاری بیشتر و شرایط اقتصادی بدتر می شود ...برخی فرانسویان گفته بودند که تنها در صورتی به سگولن رإی میدهند که کسی در برابر او باشد که به راست واقعا افراطی تعلق داشته باشد و بنابراین شماری از آرای بالقوه سگولن به این ترتیب ازنطفه حذف شد...امروز ششم ماه مه روزسرنوشت ساز است ...احتمال آنکه این جذابترین سیاستمدارجهان جذاب ترین رئیس جمهور جهان شود دور است ؛ با این وصف در جهان سیاست نمی توان همه چیز را پیش بینی کرد
...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |