یکی از نیکی های سفر به کالیفرنیا این بود که شماری از دوستان قدیمی خانوادگی مان را پس از سالهای سال دیدم. این چند خانواده، ارمنی هستند. در زمان حضور من در لس انجلس،جشنواره مشهور و بزرگ ناواسارتیان در آن شهر گشوده شد که یک هفته ادامه داشت. 
ناواسارتیان اتفاق عمده دیرینی است که هر سال در بربنک کالیفرنیا، بیش از سی هزار ارمنی را گرد می آورد؛ ارامنه ارمنستان (که تصویر بخشی ازآن را در این پست می بییند)، ارامنه لبنان ،سوریه و ایران را نیز. که البته اکنون، نزدیک به همه آنها مهاجر شده اند. بسیاری از آنها از کشورهای دیگر آمده بودند.
وفاداری این قوم به قومیت و ریشه خود؛ تعصب تکلم به زبان ارمنی با فرزندانشان، یکی بودنشان با هم، و افتخار ارامنه ایران به ایرانی بودن و آنچه از آن به عنوان برتری فرهنگی یاد می کردند و آن را ناشی از به سربردن در ایران می دانستند و قرابت با فرهنگ ایرانی ،بازهم چون همیشه مرا به این اندیشه رساند که دریغ که دو نفر از ما ایرانیان ( آنان که در اکثریت هستند) نمی توانیم یکدیگر را تحمل کنیم، دست کم غالب اوقات این گونه است. همین است که جامعه مدنی شدن برایمان خواب رنگی است،یعنی خواب تمام رنگی.
جالب است که آدم در خارج از کشور با کسانی برخورد می کند که
ایرانی اند، و به محض آنکه متوجه می شوند آدم ایرانی است، روی برمی گردانند یا ترش رویی می کنند. همین است که فرهنگمان هم در رده سوم مانده است، چون نام گروه کشورمان...
اما به ناواسارتیان باز می گردم؛ انگیزه و بهانه، ورزش است و پیشاهنگان آرارات از سراسر جهان برای رقابتهای ورزشی گرد می آیند؛ یعنی آنچه عملاً آنها را به هم نزدیک می کند. اما در کنار ورزش، بازار کمکهای مالی به جامعه ارامنه از سوی متمولان شان، فروش انواع محصولات،کنسرت و رقص و غذا هم در فضای بی انتهایی که فستیوال در آن برگزار می شود، پررونق است.
یکی از همین دوستان که گفتم در این سفر آنها رادیدم؛ زاده تهران است و شهروند آمریکا. او که در سال 1341 به دنیاآمده، در شانزده سالگی به آمریکا مهاجرت کرده. درخانه اش عکسی بزرگ شده و قاب گرفته را دیدم که او را درلباس جنگ نشان می داد و در جایی که روشن بود جبهه جنگ است. از او پرسیدم:"این عکس ،مونتاژ است؟" گفت :" نه !"شگفتی زده پرسیدم:" تو کی رفتی جنگ ؟ تو که اصلاً موقع جنگ ایران نبودی!"
و او جواب داد: "مگه تو نمی دونستی؟ این جنگ ارمنستان است. هشت ماه جنگیدم. ازآمریکا رفتم ارمنستان که به نیروها بپیوندم."
من که از تعجب خشکم زده بود،گفتم:"من فکر می کردم تو فقط عضو فعال و متعصب حزب داشناک هستی و قهرمان فوتبال آرارات."
مدال های شجاعتی را که گرفته بود نشانم داد و گفت:"نه !"
بعد برایم تعریف کرد که در پی درگرفتن جنگ ایران و عراق، مصمم شده بوده که به ایران برگردد و برود جبهه. می گفت که پس از آن که دوست نزدیک چندین ساله دوران کودکی اش؛ حسین، شهید شد و بعد از او هم سه نفر دیگر از هم کلاسان قدیمش، دلش می خواسته حتماً برگردد. البته این کار را نکرده بود چون مادرش یک تنه به مخالفت ایستاده بوده و بعد هم خاله اش را مأمور کرده بوده که او را تحت کنترل داشته باشد و نگذارد که چنین کاری کند. (او نزدیک خاله اش زندگی می کرد و والدین اش آن زمان هنوز ایران بودند.)
به یاد روزهای خوفناک جنگ ایران افتادم و اینکه مردم چگونه سراسیمه و حیران، در پی آن بودند که پسران شان به جبهه نروند. که البته حق داشتند که بهراسند و در پی تمهید باشند برای آنکه یا از کشور خارج شوند یا دست کم به جبهه نروند.
به خاطر دارم که پسرعمه ام پیش ازآنکه برای ادامه تحصیل از ایران خارج شود، خدمت سربازی کرد. جالب است که او هم زاده 1341 است. منسوبی داشتیم که بسیار منتفذ بود و برایش پارتی بازی کرد. این شد که سربازی آن جوان برومند وطن شد" کار دفتری" ، روزی چهار ساعت؛ تا ساعت دوازده ظهر؛ آن هم در تهران و در آغوش گرم خانواده. این، نقل اوایل جنگ بود.
برادرش هم که اواخر جنگ سرباز شد، به همین ترتیب توانست با شفل "آجودان تیمسار" سربازی کند.
اگر نبودند حسین ها و دیگرانی که نه کار دفتری کردند و نه آجودان شدند و نه از کشور خارج شدند،چه می شد؟
سخن از ناسیونالیسم ماست و احساسات ناسیونالیستی دیگران.
بگذریم؛ این بخشی از خاطرات سفر به کالیفرنیا بود.
اما در راه بازگشت و در فرودگاه، صف چند نفره ای برای بازرسی تشکیل شده بود. ناگهان مأمور بی سیم به دست امنیت فرودگاه،رئیس اش را صدا کرد و بعد هم سالن مملو از مأموران پلیس شد. علت هم آن بود که یکی از کسانی که باید وسایل اش را برای بازرسی روی دستگاه می گذاشته؛ به شوخی گفته:"بهتره وسایل منو خیلی خوب بگردید،چون من بمب دارم." خلاصه آنکه شوخی بی مزه این آقا، باعث معطلی زیاد ما و دیگران شد واینکه نزدیک بود هواپیمایمان را از دست بدهیم. نیکا(دخترم)درتمام مدت انتظار، به سبب ازدحام و دیدن این همه مأمور پلیس و همهمه ای که بود؛ احساس خطر کرده بود و یک بند اشک می ریخت. من هم تلاش می کردم متقاعدش کنم که مشکلی نیست. خلاصه،کفشهایمان را در آوردیم و بازرسی شدیم و به پرواز رسیدیم.






