تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

اصطلاحی که از ادبیات نانوایی سنتی ما با ریشه واقع گرایانه اقتصادی به فرهنگ کوچه مان راه یافته؛ این است:"بی مایه،فطیراست."

ناگفته روشن است که اقتصاد، خون جامعه است و اکسیژن تنازع بقا. اما اقتصادی اندیشیدن گاه چنان دامان آدمیان را می گیرد و می کشاند که دامان از پای می افتد!

در ناحیه بزرگ واشینگتن ینگه دنیا، بسیاری از شهروندان با مراجعه به اینترنت، نشانی پمپ بنزینی را در حوالی محل سکونت یا کارشان جستجو می کنند که پایین ترین بهای بنزین را عرضه کند و به اصطلاح عام، می کوبند و تا آنجا-حتی اگر قدری دور باشد- رانندگی می کنند تا بتوانند به اندک بهایی بنزین بزنند. یا می بینید که فلان فروشگاه تبلیغ گسترده ای می کندکه بگوید فلان فرآورده یا کالا را به بهای پنجاه سنت یا یک دلار کمتر می فروشد و مشتری بسیار هم پیدا می کند. جالب آن است که این مشتریان لزوماً طبقه متوسط یا تنگدست اجتماع را در برنمی گیرند. نمونه زنده دیگر، آن است که شما که به سوپرمارکت می روید، در بخش میوه آدم هایی را می بینید که کم مانده میوه را رسماً تناول کنند تا بالاخره تصمیم بگیرند که آن را می خواهند یا نه. آن را می بویند، فشار می دهند، کمی دیگر لمس می کنند و فکر می کنند...همیشه وقتی این آدمها را می بینم، به یاد خرید از میوه فروشی های ایران می افتم و این که آقای میوه فروش همواره گوشزد می کرد که:"سوایی نیست خانم؛درهمه!" و اینکه ما همواره به میوه فروشان مهربان و آقایی می بالیدیم که اجازه می دادند به میوه ها دست بزنیم. گاه هم مبلغ هرکیلو گران تر می شد چون میوه های محترم را لمس کرده بودیم و خوب هایش را انتخاب کرده بودیم یعنی پرداخت رشوه ارتکاب عمل غیر مجاز را تقبل می کردیم.

از مبحث میوه و درهم بودن یا نبودن آن بگذریم.

نیکا(دخترم) که به تازگی به شش سالگی پای نهاده و در کلاس اول درس می خواند، هفته گذشته کاتالوگی را از مدرسه آورد که حاوی شمار بسیاری کالای گوناگون بود؛ از قلاده سگ(که شکرخدا مااز سعادت نگاه داری از این حیوان با وفا محرومیم) تا جواهرات بدل و شکلات که سیاهش یک جور خاصیت دارد و سفیدش یک جور بی خاصیت است که البته ممکن است همین روزها پژوهشگران محترم به این نتیجه برسند که اتفاقاً سیاهش مضر بوده و سفیدش به درد خور است. خلاصه،این کاتالوگ برای آن به بچه های مدرسه داده شده که تلاش کنند اقلامی از آن را بفروشند. عواید سفارشهای اجناس داخل کاتالوگ، تمام و کمال به انجمن ِ به قول قدیمیها "خانه و مدرسه" و به تعبیر پسامدرنها " اولیا و مربیان" می رسد. از سوی دیگر به دانش آموزان گفته شده که اگر بتوانند صد قلم بفروشند یعنی صد سفارش بگیرند،جایزه بزرگی خواهند ربود که عبارت است از یک آی پاد. اگر هم شمار کمتری را بفروشند باز هم جوایزی می گیرند منتهی جایزه های کوچکتر.

این را داشته باشید؛به قول سینمایی ها، این یک "تِیک". تِیک بعدی این است که روز بعد از دریافت کاتالوگ، نیکا در راه مدرسه به خانه به من یک مداد تراش کهنه و مندرس نشان داد و گفت:"این را دختری که کلاس دومی است و تازه با او آشنا شده ام به من داده است." واکنش من هم طبعاً این بود:" چه دختر مهربونی!ازش تشکر کردی؟" که نیکا هم جواب مثبت داد. وقتی به خانه رسیدیم،نیکا با اشتیاق مدادی آوردکه آن را باهدیه تازه اش بتراشد. در حین این کار،گفت:"درضمن باید از توی قلکم پنج دلار بردارم که فردا برای امیلی(دختری که مدادتراش را به او داده بود)بدهم." یب

من که داشتم از شگفتی شاخ در می آوردم، پرسیدم:"چرا؟"
نیکا همانطور که با تراش ور می رفت تا بالاخره متقاعد شد که خراب است و مداد را نمی تراشد، جواب داد:"امیلی گفته که اگر تعدادی از مایملکش را بفروشد می تواند بیشتر پول داشته باشد و با آن پول، تعداد بیشتری از اقلام کاتالوگ را سفارش بدهد تا بلکه به جایزه برسد." درضمن امیلی خانم در نقش مشاور سرمایه گذاری و مدیریت در آمد نیز ظاهر شده بود و به نیکا هم توصیه کرده بود همان کار را انجام دهد. بگذریم که بهای نمونه نوی مدادتراش امیلی نود سنت است که این هفت ساله مقتصد، آن را به پنج دلار قیمت گذاری کرده بود!

حالا می توانید پرتقال فروش را بیابید...مقصود آن است که می توانید خودتان قضاوت کنید که در دنیای امروز یک مملکت کاپیتالیستی چه می گذرد و بسیاری از بچه ها چگونه از سن کم، با پول و کسب درآمد عجین اند.بخشی از این موضوع البته به شیوه تربیت خانواده ها مربوط است که خیلی از آنها از سنین کم در ازای انجام برخی کارهای خانه به بچه ها پول می دهند و بیشتر این عده با این مشکل روبه رو هستند که کمک و کار را تفکیک کنند و به بچه ها بفهمانند که در برابر برخی کارها پولی نخواهند گرفت.

من که هنوز آنچه را که زیرکانه و با ظرافت به ذهن کوچک اقتصادی امیلی رسیده است، هضم نکرده ام. این خانم کوچک را ندیده ام اما مشتاقم که یکی از سرمایه گذاران یا کارآفرینان احتمالاً موفق آینده را زودتر ملاقات کنم. حتی اگر این ایده را از بزرگتری گرفته باشد،عمل به آن هم توانایی خاصی می خواهد که مهم است.

بعدازتحریر:

درست روز بعد از ماجرای مدادتراش، به کیف کوله نیکا یک عروسک کوچک و بامزه اما کثیف را آویزان دیدم. وقتی از او پرسیدم که عروسک از کجا آمده، گفت که دوست هم کلاسی اش آن را دوست نمی داشته و به نیکا داده است چون نیکا از آن خوشش آمده بوده است. نخستین واکنشم این بود:"برای این هم باید پول بدهی؟" که شنیدم:" نه،چون هر روز به دوستم خوراکی می دهم او هم این را که نمی خواسته به من داده."

لابد تصدیق می کنید که آن لحظه،گاه آن بود که نفس راحتی بکشم!

زیر لب گفتم:"امیلی خانم؛ تو از هفت سالگی دریافته ای که بی مایه فطیر است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

روز،خارجی،واقعی

طبق تعریف انجمن بین المللی مطالعات درد، درد تجربه ناخوشایند جسمی و روحی است که از گونه ای صدمه به نقطه ای از بدن ایجاد می شود. درد بر اساس تبیین متخصصان دردشناسی دو نوع کلی دارد؛ مزمن و حاد. نوع مزمن آن، پیگیر و خفیف تر است و نوع حادش، شدید، و معمولاً ناگهانی و زود گذر است.

s

درد، پیامی است که مخ از گیرنده های عصبی دریافت می کند؛پس از گذرشان از طناب نخاعی.

اما چگونه است که بعضی آدمها می توانند درد شدید را تحمل کنند و برخی دیگر، آن را با داد و فریاد یا گریستن همراه می کنند؟ جالب است که تحلیل های روان کاوانه نشان می دهد که عمدتاً  اطرافیان آدمها هم به این نتیجه می رسند که آنکه فریاد بر می آورد، بی تردید درد بیشتری از آن دارد که بستری نمی شود یا داد نمی زند.

چه عاملی سبب ساز این تفاوت است؟ پژوهشها نشان می دهد که بخشی از این قضیه، ریشه روان شناختی دارد و به گونه گونی روحیات آدمیان وابسته است. بر سر آنکه این ماجرا ماهیت فطری هم دارد یا نه، همچنان اختلاف عقیده و ابهام وجوددارد.

 نکته دیگر آن است که میان دو جنس آدمیان، در مورد درد، اختلاف هایی هست. سال گذشته دانشگاه پزشکی فلوریدا با پشتیبانی و همکاری مرکز ان آی ایچ (انستیتوهای ملی تندرستی آمریکا؛ معظم ترین مرکز پژوهش پزشکی جهان) نتیجه تحقیقات دوساله خود را در شاخه رفتارهای بهداشتی منتشر کرد. این تحقیق میدانی که عملاً  بر روی هشتاد و یک دانشجوی دختر و پسر با شاخص قرار دادن دست در آب یخ انجام شده ،حاکی از آن است که هنوز به روشنی نمی توان مرد و زن را به لحاظ آستانه تحمل درد از یکدیگر تفکیک کرد. با این وصف آنچه محرز است،آن است که به طور طبیعی، اغلب زنان به هنگام درد کشیدن بیشتر شکایت می کنند تا مردان. دلایل این مسئله ممکن است حس قدرت فیزیکی بیشتر مردان باشد یا احساس روانی دال برآنکه باید حامی و قوی باشند و بنابراین قدرت تحمل بیشتری داشته باشند...

 

شب،داخلی،سوررئال

  سال 1994(سیزده سال پیش).ترزا دیاز کوئیلو؛ نقاش پنجاه و سه ساله امروز، به گاه آفریدن این اثر، چهل ساله بود. او که درد را به تمامی می نماید در تصویر جفت کفشی که از دویدن در پی زمانه داغان است، از نگاهی  زنانه به شیواترین شیوه درد را بیان کرده است.

g

درد چیست؟

امان از آنی که درد درونی بر وجود آدمی چنگ اندازد.گاهی که درد؛ نه درد کافکایی،که درد پروفسورهای بی احساس بر اندام چنگ می اندازد و از سوی دیگر،درد قرون تنهایی آدم ها بر روح آدم سایه می اندازد.

دوای این درد چیست؟درد بدن را، مسکن آرام می کند. درد روح را چه؟درد شکایت از زمانه را چه؟ درد نالیدن از هم نوعان را چه؟ درد فریاد از بی عدالتی را چه؟ درد تنهایی را چه؟ درد بی مرهمی را چه ؟

 

دیزالو به روز مرگی

 

چه باید کرد؟ به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده خود را؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

یادم می آید که سالها پیش در تهران آگهی تبلیغاتی(بخوانید پیام بازرگانی) از تلویزیون پخش می شدکه به عقیده من بسیار خوب و خوش ساخت بود؛ هم تصویرهایش و هم متنش. شاه بیت آگهی این جمله بود:

"زندگی،دگمه بازگشت ندارد."

آگهی؛ تبلیغی بود برای هندی کم (بخوانید دوربین خانگی)پاناسونیک ( یا شاید هم سونی) و هدفش آن بود که بگوید باید لحظه ها را ثبت کرد.

راستی؛ اگر زندگی دگمه بازگشت می داشت، چه می شد؟دردها را باز می گرداندیم و دگمه توقف را وقتی فشار می دادیم که دردهایمان پایان یافته باشند؟ یا به بیان دیگر اصلاً آغاز نشده باشند؟

به جوانی بازمی گشتیم  و بسیاری کارها را نمی کردیم و به جایشان خیلی کارها را انجام می دادیم؟

با دیدن آنکه در آینده مان صدمه ها و لطمه ها از کجا آمده اند و پیکر روح و جسم مان را خراشیده اند،از منشأشان دوری می گزیدیم؟

بلاهت های دوران نوجوانی را تکرار نمی کردیم؟

op

افسوس که زندگی دگمه بازگشت ندارد. اما ای کاش داشت! من چه می کردم اگر زندگی ام دگمه بازگشت داشت؟ مثل هر کس دیگری؛ هزاران کار. اما چه فرقی می کند؟ چنین دگمه ای درتقدیر تعبیه نشده و شاید خواننده  این نوشتار هم چندان علاقه ای به این نداشته باشد که با چنین دگمه ای چه می کردم اگر بود. شاید اگر ماری کوری یا کریستین امان پور یا اندیریا گاندی یا مارگارت تاچر بودم چنین پرسشی مهم بود...

زمان به سرعت باد زیبای پاییز؛ بهار عارفان؛سپری می شود. برگهای درختان کوچه ما به همان سرعت که سبز شده بودند اکنون قرمز شده اند و با همان شتابی که حکیم زیباکلام نهیلیستمان از آن می گوید، با هفت هزارسالگان سر به سر می شویم. اما گروهی در این میان بذری کاشته اند که خود و دیگران ثمر آن را درو خواهند کرد؛ گروهی دیگر هم بذری ندارند و با چنته ای چون چنته من تهی، همدم هفت هزار سالگان می شوند...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

 

از بوق زیاد شنیده ایم. چند اصطلاح هم با در برداشتن همین واژه در زبان فارسی به کار می روند؛ حق بوق، برو جلو بوق بزن،"پس ما اینجا بوقیم؟!"که البته این دو تای آخر قدری جاهلی است. البته بوق حقیقی با تمام قد فیزیکی اش دراستادیوم های ورزشی مکان برگزاری مسابقه های فوتبال خودنمایی می کند و ممّد بوقی هم از کسانی بوده که نامش در تاریخ این ورزش پرهوادار، با واژه بوق عجین است.

ty

ناگفته پیداست که یکی از مواردی که به شدت سبب خدشه و ناخوشی اعصاب بسیاری از ساکنان کلان شهر تهران می شود همین بوق است که البته در اتومبیل تعبیه شده و هدف از تعبیه آن در اتومبیل یا به گفته پاسداران پارسی خودرو آن است که از آن بزنگاه خطر، یا مورد تهدید قرار گرفتن جان کسی استفاده شود. اما بداقبالی مخالفان بوقی ازجمله نویسنده، آنجا به اوج می رسد که ناگزیرند دائماً خراشیدن گوش و سمباده خوردن اعصاب خود را به سبب شنیدن این آوای نابهنجار تاب بیاورند.

به خاطر دارم سالها پیش فیلم کوتاه بسیار خوبی از شبکه یک سیما پخش شد به نام " بوق ".روایت فیلم اندک بود و تصویرها، عمده پیام را منتقل می کردند.در بخشی از گفتار متن این مستند،آمده بود:

"بوق برای خداحافظی

بوق برای تشکر

بوق برای اعتراض..."

 در متون کهن تاریخی نیز از سفر نگارندگان سرشناس حکایت شده به "سن پطرزبورغ"(بخوانید سن پترزبورگ یا سینت پیترزبرگ روسیه) و صدای گوش خراش بوق ماشین ها.

برخی مهرجویان آرامش خواه در تلاش اند تا با گردهم آیی هایی اعتراض آمیز، رانندگان را به استفادهِ اندک تر از این ابزار هشدار، که کاربرد منطقی آن منتفی شده ترغیب کنند. اما کو گوش شنوا؟ گوش ها چنان از صدای بوق پر است که بوق دوستان را از شنیدن حرف حساب باز

می دارد. نادرند جاهایی که به سبب داشتن بیماران روحی یا جسمی بستری یا مواردی چون استقرار تسلیحات نظامی و از این قبیل بوق زدن در آنها جریمه دارد.

سالها پیش در خیابان ولیعصر تهران، نزدیک چهارراه پارک وی، سوار تاکسی بودم. راننده که جفتی سبیل تاب خورده داشت،کرمانشاهی بود. وقتی از اتومبیلی سبقت گرفت، راننده اتومبیل به نشانه اعتراض دست روی بوق گذاشت. راننده که عصبی شده بود و طبعاً و به سبب اصل و نسب اش خوی پهلوانی اش همراهش بود، به من که تنها مسافرش بودم،گفت:"بَرِی مَ بوق می زنه!اگه بخوام بوق بزنم کرش می کنم!بوقِ مَ بنزیه!"

پژوهش های روان کاوانه بر کالبد شکافی تأثیر فشارهای روانی ناشی از مظاهر تکنولوژی مدرن،نشانگر آن است که آلودگی های صوتی دنیای امروز که آلودگی بوقی اگر نه مهمترین، از مهمترین آنهاست شگرف ترین پیامدهای منفی را بر روح واعصاب شنوایی انسانها دارند. هرچند بوق دوستان گرامی با نادیده گرفتن این گونه پژوهش ها،لابد به پژوهشگران می گویند:"بروجلو بوق بزن"،خاصه که بوقشان هم بنزی باشد! پژوهشگران هم حق بوقشان را می گیرند و تا مدتی خاموش می شوند!

df

اما برای آنکه خیال آن دسته از خوانندگان محترم این مطلب که درمرزهای عمو سام به سر نمی برند، آسوده شود، بگویم که در ینگه دنیا هم از این صدای گوش خراش مصون نمی توان بود. گفته می شود که از آنجا که طبعاً فرهنگ رانندگی در ایالت های گوناگون تفاوت دارد، میزان نواختن این وسیله هم در جای جای این کشور فرق می کند. اما جای یک مستند ساز  درمنطقه واشنگتن و حومه، خالی است تا فرهنگ بوق زدن رانندگان آن را زیر ذره بین بگذارد.

بوق زدن های پیوسته و بی منطق، صرفاً به سبب دو یا پنج ثانیه تأخیر مثلاً،امری عادی است. اغلب رانندگان به خاطر مثلاً پنج ثانیه معطل شدن، ده تا دوازده ثانیه بوق نوازی می کنند. بوق زدن در میان رانندگان این ایالت عادی و رایج و اساساً با فرهنگ رانندگی اینجا عجین است و به نظر می رسد که مردم عمدتاً از صدای گوش خراش بوق های بنزیشان خوششان می آید.

پاره ای از پژوهش ها نشان می دهد که سیدنی استرالیا، شهر بسیار کم بوقی است و به مرز بی بوقی نزدیک.

خلاصه،اگر جایی زندگی می کنید که رانندگان شیفته بوق های کرکننده بنزی شان نیستند؛ قدرش را بدانید و اگر نه، مهاجرت به سیدنی را در برنامه زندگی تان جای دهید!   

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |