اصطلاحی که از ادبیات نانوایی سنتی ما با ریشه واقع گرایانه اقتصادی به فرهنگ کوچه مان راه یافته؛ این است:"بی مایه،فطیراست."
ناگفته روشن است که اقتصاد، خون جامعه است و اکسیژن تنازع بقا. اما اقتصادی اندیشیدن گاه چنان دامان آدمیان را می گیرد و می کشاند که دامان از پای می افتد!
در ناحیه بزرگ واشینگتن ینگه دنیا، بسیاری از شهروندان با مراجعه به اینترنت، نشانی پمپ بنزینی را در حوالی محل سکونت یا کارشان جستجو می کنند که پایین ترین بهای بنزین را عرضه کند و به اصطلاح عام، می کوبند و تا آنجا-حتی اگر قدری دور باشد- رانندگی می کنند تا بتوانند به اندک بهایی بنزین بزنند. یا می بینید که فلان فروشگاه تبلیغ گسترده ای می کندکه بگوید فلان فرآورده یا کالا را به بهای پنجاه سنت یا یک دلار کمتر می فروشد و مشتری بسیار هم پیدا می کند. جالب آن است که این مشتریان لزوماً طبقه متوسط یا تنگدست اجتماع را در برنمی گیرند. نمونه زنده دیگر، آن است که شما که به سوپرمارکت می روید، در بخش میوه آدم هایی را می بینید که کم مانده میوه را رسماً تناول کنند تا بالاخره تصمیم بگیرند که آن را می خواهند یا نه. آن را می بویند، فشار می دهند، کمی دیگر لمس می کنند و فکر می کنند...همیشه وقتی این آدمها را می بینم، به یاد خرید از میوه فروشی های ایران می افتم و این که آقای میوه فروش همواره گوشزد می کرد که:"سوایی نیست خانم؛درهمه!" و اینکه ما همواره به میوه فروشان مهربان و آقایی می بالیدیم که اجازه می دادند به میوه ها دست بزنیم. گاه هم مبلغ هرکیلو گران تر می شد چون میوه های محترم را لمس کرده بودیم و خوب هایش را انتخاب کرده بودیم یعنی پرداخت رشوه ارتکاب عمل غیر مجاز را تقبل می کردیم.
از مبحث میوه و درهم بودن یا نبودن آن بگذریم.
نیکا(دخترم) که به تازگی به شش سالگی پای نهاده و در کلاس اول درس می خواند، هفته گذشته کاتالوگی را از مدرسه آورد که حاوی شمار بسیاری کالای گوناگون بود؛ از قلاده سگ(که شکرخدا مااز سعادت نگاه داری از این حیوان با وفا محرومیم) تا جواهرات بدل و شکلات که سیاهش یک جور خاصیت دارد و سفیدش یک جور بی خاصیت است که البته ممکن است همین روزها پژوهشگران محترم به این نتیجه برسند که اتفاقاً سیاهش مضر بوده و سفیدش به درد خور است. خلاصه،این کاتالوگ برای آن به بچه های مدرسه داده شده که تلاش کنند اقلامی از آن را بفروشند. عواید سفارشهای اجناس داخل کاتالوگ، تمام و کمال به انجمن ِ به قول قدیمیها "خانه و مدرسه" و به تعبیر پسامدرنها " اولیا و مربیان" می رسد. از سوی دیگر به دانش آموزان گفته شده که اگر بتوانند صد قلم بفروشند یعنی صد سفارش بگیرند،جایزه بزرگی خواهند ربود که عبارت است از یک آی پاد. اگر هم شمار کمتری را بفروشند باز هم جوایزی می گیرند منتهی جایزه های کوچکتر.
این را داشته باشید؛به قول سینمایی ها، این یک "تِیک". تِیک بعدی این است که روز بعد از دریافت کاتالوگ، نیکا در راه مدرسه به خانه به من یک مداد تراش کهنه و مندرس نشان داد و گفت:"این را دختری که کلاس دومی است و تازه با او آشنا شده ام به من داده است." واکنش من هم طبعاً این بود:" چه دختر مهربونی!ازش تشکر کردی؟" که نیکا هم جواب مثبت داد. وقتی به خانه رسیدیم،نیکا با اشتیاق مدادی آوردکه آن را باهدیه تازه اش بتراشد. در حین این کار،گفت:"درضمن باید از توی قلکم پنج دلار بردارم که فردا برای امیلی(دختری که مدادتراش را به او داده بود)بدهم."
من که داشتم از شگفتی شاخ در می آوردم، پرسیدم:"چرا؟"
نیکا همانطور که با تراش ور می رفت تا بالاخره متقاعد شد که خراب است و مداد را نمی تراشد، جواب داد:"امیلی گفته که اگر تعدادی از مایملکش را بفروشد می تواند بیشتر پول داشته باشد و با آن پول، تعداد بیشتری از اقلام کاتالوگ را سفارش بدهد تا بلکه به جایزه برسد." درضمن امیلی خانم در نقش مشاور سرمایه گذاری و مدیریت در آمد نیز ظاهر شده بود و به نیکا هم توصیه کرده بود همان کار را انجام دهد. بگذریم که بهای نمونه نوی مدادتراش امیلی نود سنت است که این هفت ساله مقتصد، آن را به پنج دلار قیمت گذاری کرده بود!
حالا می توانید پرتقال فروش را بیابید...مقصود آن است که می توانید خودتان قضاوت کنید که در دنیای امروز یک مملکت کاپیتالیستی چه می گذرد و بسیاری از بچه ها چگونه از سن کم، با پول و کسب درآمد عجین اند.بخشی از این موضوع البته به شیوه تربیت خانواده ها مربوط است که خیلی از آنها از سنین کم در ازای انجام برخی کارهای خانه به بچه ها پول می دهند و بیشتر این عده با این مشکل روبه رو هستند که کمک و کار را تفکیک کنند و به بچه ها بفهمانند که در برابر برخی کارها پولی نخواهند گرفت.
من که هنوز آنچه را که زیرکانه و با ظرافت به ذهن کوچک اقتصادی امیلی رسیده است، هضم نکرده ام. این خانم کوچک را ندیده ام اما مشتاقم که یکی از سرمایه گذاران یا کارآفرینان احتمالاً موفق آینده را زودتر ملاقات کنم. حتی اگر این ایده را از بزرگتری گرفته باشد،عمل به آن هم توانایی خاصی می خواهد که مهم است.
بعدازتحریر:
درست روز بعد از ماجرای مدادتراش، به کیف کوله نیکا یک عروسک کوچک و بامزه اما کثیف را آویزان دیدم. وقتی از او پرسیدم که عروسک از کجا آمده، گفت که دوست هم کلاسی اش آن را دوست نمی داشته و به نیکا داده است چون نیکا از آن خوشش آمده بوده است. نخستین واکنشم این بود:"برای این هم باید پول بدهی؟" که شنیدم:" نه،چون هر روز به دوستم خوراکی می دهم او هم این را که نمی خواسته به من داده."
لابد تصدیق می کنید که آن لحظه،گاه آن بود که نفس راحتی بکشم!
زیر لب گفتم:"امیلی خانم؛ تو از هفت سالگی دریافته ای که بی مایه فطیر است!





