تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

این متن را به انگلیسی خواندم .به دلم نشست و فکر کردم اگر ترجمه اش کنم پست لطیفی برای این بلاگ می شود.

متن را یک خانم آمریکایی نوشته .

 

ماه گذشته سگ چهارده ساله مان ؛ ایبی،جان داد.روز بعد از مرگش ،دختر چهارساله ام؛مری،مرتب اشک می ریخت و از دلتنگی برای ایبی می گفت.

مری گفت که می خواهد نامه ای به خدا بنویسد.دلش می خواست وقتی ایبی به بهشت می رسد،خدااو را بشناسد.بعد نامه را برایم دیکته کرد تا بنویسم .نوشتم:

 

خدای عزیز

می شه لطفاً مراقب سگ من باشی؟اون دیروز مرده و الآن پیش تو توی بهشته.دلم خیلی براش تنگ شده .خوش حالم که گذاشتی ایبی وقتی مریض شده بود پیش من بمونه .

خدا جون،می شه با ایبی بازی کنی؟اون توپ بازی رو دوست داره و ازشنا کردن هم خوشش می آد.یک عکسشو برات می فرستم تا وقتی می بینیش،بدونی اون سگ منه.دلم براش خیلی تنگ شده .

دوستت دارم،

مری

 

نامه را در پاکتی گذاشتیم و عکسی از مری و ایبی را هم ضمیمه اش کردیم.پشت پاکت نوشتم:

به :

بهشت

برسد به دست خدا

 

روی پاکت هم نشانی خودمان رانوشتم.مری گفت پاکت تمبرهای زیادی لازم دارد،چون راه بهشت خیلی دوراست.عصر همان روز مری پاکت را در صندوق پست انداخت.

چند روز بعد،مری از من پرسید:"فکر می کنی نامه ام به دست خدا رسیده؟"  گفتم :" آره فکر کنم."

 

همین دیروز بسته ای با پست به خانه مان رسید.با کاغذ کادوی طلایی بسته شده بود.پشت آن نوشته شده بود:" برسد به دست مری."

دستخط پاکت ناآشنا بود.مری بازش کرد.کتابی توی بسته بود،یک کتاب کودکان به نام " وقتی حیوانی می میرد".پاکت بازشده و نامه مری به خدا لای کتاب بود.

عکس مری و ایبی هم لای کتاب بود؛یادداشتی همراه آن:

 

مری جان

ایبی به سلامت به بهشت رسید.

خوب شد که عکسش را برایم فرستادی.از روی آن فوری شناختمش.

ایبی دیگه مریض نیست.روح اوتوی قلب توست و اینجا هم پیش منه .

ایبی از اینکه سگ تو بوده خیلی راضیه.ما توی بهشت فقط روح داریم.  جیبی ندارم که عکست رو توی اون نگه دارم ؛ برای همین عکس رو با این کتاب برات می فرستم تا یادگاری تو از ایبی باشه.

خیلی ممنون از نامه قشنگت.از مامانت تشکر کن که بهت کمک کرد اونو بنویسی و برای من بفرستی.چه مادر خوبی داری.من اونو مخصوص تو انتخاب کردم که تو مادر خوبی داشته باشی.

هر روز برات دعا می کنم.یادت باشه که خیلی دوستت دارم.

راستی،منو راحت می تونی پیدا کنی .هرجا که عشق هست من هم هستم.

دوستت دارم،

خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

روزگار- خواننده گرامی این بلاگ- ازمن خواسته بودکه پیرامون دومطلب بنویسم.من هم باخوشحالی این کاررا انجام می دهم.اولی جریان شکایت ودادگاه بازی وسوکردن بود.خسرو- خواننده خیلی عزیزدیگری- هم متعاقب پیشنهاد روزگارپیشنهاد کرده که من آقای هم محلی ام را که دو سگ گردن کلفت غول پیکر دارد سو کنم چون سگهایش راهراز گاه رها می کند و آنها هم ازخداخواسته پا به دومی گذارند و فرجام این دویدن یک بارازاین دفعات،می شود دویدن دنبال نیکا( دخترم) درحالی که از ماشین پیاده می شدو فرجام آن فرجام هم آن بودکه من نزدیک بود سکته کنم.(البته ضخامت پوست من بیش از این حرفهاست ودرشرایطی بدتر از این هم سکته که هیچ؛اصلاً طوری ام نشده.)

 

برای تبیین وتنویرافکارعموم خوانندگان بسیارارجمندعرض می کنم(در این حالت خوانندگان لابد می گویند:"اختیار دارید؛شما می فرمایید"! بعد هم مثل مجریان صداو سیما باید نان قرض بدهیم به هم،بلکه مشکل گرانی نان اندکی آسان شود.)

به هرحال؛باید بگویم که سوکردن به این سادگی ها نیست اما اگر کارتان بگیردو"سوگر" حرفه ای بشوید،نانتان برای عمری درروغن آغشته خواهدبود.اما برای شاکی شدن ازکسی،مدارک مکفی موردنیازاست وکشکی و کتره ای نمی شود ازآدمهاشکایت کرد.برنامه تلویزیونی محبوب من که متأسفانه کمترموفق می شوم آن را تماشاکنم چون ساعت شش عصرآغازمی شود،"جاج جودی"نام دارد.قاضی است با سابقه و مسن،به نام خانم جودیت شاینلند،که به نام قاضی جودی معروف است و سالهاست ستاره تلویزیونی شده.دستمزد دریافتی قاضی جودی که نوه های بزرگ دارد،به گواه آمار،ازهرچهره تلویزیونی دیگر بیشتراست.ایشان سالی بیست و پنج میلیون دلارحقوق می گیرد.برنامه نیم ساعته جاج جودی روایت تصویری جلسات دادگاه اوست که وی آنها را بامهارت،تسلط و تحکم کم نظیری اداره می کند که البته شامل پرونده های جنایی(جانی) نمی شود.دراین جلسات به وضوح درمی یابید که مردم در این مملکت گاه سرچنددلار ناقابل هم با هم به مجادله و دعوا و ماهها کشمکش می پردازندو دست آخر هم کارشان به دادگاه می کشد.ازاین عده،شماری خویشاوندند و تعدادی ازآنها خویشاوند نزدیک؛یعنی درجه یک.مثلاً مادرودختریادو خواهر واز این قبیل.

اما برای ادعای هریک سنت ناقابل( که همان پنی است وسکه ای بسیار ریزو خرد)،باید رسید داشت یا مدرکی که لازمه چنین ادعایی است.ازآنجا که اغلب آمریکاییان حتی رسیدهای خرید روزمره خوراک را نگاه می دارند؛این مسئله برایشان مشکل نمی آفریند.

چنان که گفتم؛اگرسوکردن را به شیوه حرفه ای یاد بگیرید و دروغگوی قابلی باشید،به راحتی می توانید درآمد زایی کنید؛به گونه ای که برخی آدمها به همین ترتیب ازکارکردن بی نیازمی شوند.عمده این هزینه های کلان هم البته( وقتی به مسائلی چون بیماری و تصادف مربوط شود)توسط بیمه پرداخته می شود.

ازآنجا که گهگاه به عنوان مترجم همزمان درجلسات دادگاه حاضرمی شوم؛این نمونه ها رادیده ام.راز توفیق هم آن است که شما هرمشکلی از بدو تولد واساساً به لحاظ ژنتیک هم داشته ایدبه تصادفی مربوط کنید که درمثلا شصت سالگی تان اتفاق افتاده و بعد هم بگویید به سبب شدت جراحات وارده و تألمات روحی نمی توانید کارکنید.اما چنانکه گفتم،مهارت لازم است.والبته فقدان فاکتور بی ارزش و کوچکی به نام وجدان.والبته نادیده انگاشتن مسئله قابل اغماضی به نام مدنیت و قانون مداری.وجدان کدام است؟وجدان کیلویی چنداست؟

خسروی عزیز؛چون اندکی با قانون اینجا آشنا شده ام می توانم بگویم که اگر بخواهم آقای هم محلی صاحب دو سگ بزرگ را به اتهام قانون شکنی که دائماً هم اتفاق می افتد سو کنم،بایدعکس یا فیلمی از سگهای رها شده اش داشته باشم وبا مدرک و دلیل محکمه پسند ثابت کنم که این امر بیش از یک بار اتفاق افتاده و هربار هم قلاده ها سالم بوده اند و این کار تعمداً انجام شده و  بعد هم وکیل بگیرم و بعد هم کلی وقت صرف کنم ودادگاه و هزینه آن و هزینه وکیل وکاغذبازی ماجرا هم به جای خود.تازه اگر حکمی به نفع من صادرشود،قاعدتاً مبلغ ناچیزی به من تعلق خواهد گرفت که شاید اصلاً ارزشش را نداشته باشد.تازه دشمنی اش با دروهمسایه راهم ازیاد نباید برد.

 

درواکنش به نوشته روزگار،باید بنویسم که سوکردن به این سرعت و سهولت اتفاق نمی افتد و تازه سو که کردی،برنده شدن آسان نیست،البته بازهم اگر خلاف نکنی.

آنچه پیرامون شکایت و مثلاً طرح مسائلی جزئی گفته می شود در بسیاری اوقات مبالغه آمیز است و گاه اساساً خیالبافانه. بسیاری از شکایتها به این دلیل که آنچه اتفاق می افتد یا انجام می گیرد درمحدوده ملک طلق شهروند است(به قول خودمان چهاردیواری اختیاری)اصلاً قابل طرح نیستند چون وجاهت قانونی ندارند.

 

به هیچ روی نمی خواهم بر"به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"کوچکترین صحه  ای بگذارم، چون به باور من چنین نیست ؛اما به استناد تجربه خودم می خواهم بگویم که آدمها آدمند؛با همه ویژگیهای انسانی ؛ کمابیش درهمه جای دنیا.یا دست کم در این دوجایی که من با زندگی درآنها خودارم. اما طبیعی است که ساختار مدنی،برفرهنگ فردی نیز اثر می گذارد و بخش مهمی از این ساختارهم مدیون جریمه های سنگین است که تاوان تخلف از قانونند.

این پست هم طولانی شد.اما چون دیر به دیربلاگ را روزآمد می کنم ،شاید خوانندگان عزیزبتوانند در چند نوبت بخوانند که خسته نشوند.موضوع پست آینده هم اگر زنده بودم پیشنهاد دوم روزگار گرامی خواهد بود.البته احتمالاً با یک پست پایان نخواهدیافت...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |