تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

مرغ همسایه غاز است.یا به قول اینجایی ها چمن همسایه سبزتراست.ما مرده پرست و خصم جانیم.ما غریبه پرست هم هستیم .چنین است که خطا وقتی شناسنامه آمریکایی داشته باشد درست می شود و گناه هنگامی که ارتکاب به آن از سوی غربی ها باشد تطهیر.چنین است که این سوی دنیا هم آدم کشی و کودک آزاری و تجاوز و سرقت هست.البته نام خانوادگی این جرایم اجتماعی،  آمریکایی است؛ و خوداین، نیمی ازجرم را درهمان بدو امرمحو می کند.

بسیاری ( ازجمله نگارنده این بلاگ ) از پدیده ای به نام چند همسری ( که در کشورهایی ازجمله کشور ما مشروع هم هست و این تلخ ترش می کند) بیزاریم واحتمالاً برخی از ما نمی دانیم که به رغم این واقعیت تلخ،واقعیتی تلخ تر و شگفتی انگیزتردرهمین سوی متمدن و مترقی جهان وجود دارد که نه تنها چند همسری ، که چندین همسری است ودرنظامی استقرار یافته وکاملاً مقبول است که برپایه مذهب یا فرقه یا هرچه هست،و مورمونیسم نام دارد،مردی چندین همسر اختیار می کند، دخترها خیلی زود(دراوان نوجوانی ) به ازدواج واداشته می شوند و خیلی اتفاقهای دیگر هم دراین میان می افتد که نه عقلاً مشروع به نظر می رسد و نه منطقاً صحیح و نه ازوجه انسانی مقبول. مورمونها دریکی از ایالتهای آمریکا(یوتا)به راحتی طبق موازین غریب و باورنکردنی خود زندگی می کنند و هیچ غریبه ای را هم به محافل خود راه نمی دهند.چندی پیش سیستم قضایی آمریکا به دنبال شکایت یک دختر شانزده ساله مورمون که به گونه ای توانسته بود از آن حلقه تنگ و محدود به پلیس پناه آورد،شماری از این دختران معصوم قربانی را از اجتماع مورمونها ( خانواده هایشان ) جدا کرد و با کمک سازمان بهزیستی مدتی از آنها مراقبت کرد تا این که تحت فشار والدینشان، بالاخره به خانواده هایشان بازگردانده شدند؛هرچند برخی از آنها چنان مغزشویی شده بودند که نمی خواستند و نمی توانستند در محیطی دیگر به سر برند.

 

اگر جزئیات زندگی مورمونها را نمی دانید یا مایلید پست بعدی این بلاگ هم به همین مطلب تخصیص یابد لطفاَ مرا با خبرکنید.

اما محض مزید اطلاع:عجایب جهان به هفت ختم نمی شود!!(لابد شما هم می گویید از کرامات شیخ ما این است...(!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

اخیراً بسیار اندیشیده ام به اینکه چقدر خوب بود اگر در سده ای دیگرزاده شده بودم.توقع زیادی هم ندارم،مثلا ًاواخر سده نوزده یا اوایل بیست هم خوب بود. باورم این است که درسده های پیشین ارزشها با اکنون تفاوت فاحش داشت و شخصا با آن دست ارزشها خوانایی فکری و روانی بیشتری دارم.

زیستن درچنان دورانی برایم از جوانب بسیاری لذت بخش بود.دوران فن آوری پیشرفته امروزبا هستی ام بیگانه است.مشامم با بوی کاغذ و دستانم با حس کاغذ کاهی روزنامه قریب است و هنوز هم به رغم خواندن اخبار فراوان ازصفحه کامپیوتر،به گونه ای با این گونه سطور و صفحه ها غریب.

مادران وپدران هم مدرسه ای های نیکا برای ثبت لحظات از تازه ترین پدیده های شگفتی انگیزمدرنیته بهره می برند.همانها که به محض ثبت لحظه می توان بازخوانی اش کرد و قلمش زد و باردیگر خواندش اگر غلط املایی داشته باشد.همان نماد تازگی وپیشرفت به گونه ای که رمز و جادوی آن پارچه سیاه را ندارد که عکاس زیرآن نهان می شد و سوژه عکس باید انتظار می کشید تا راز سربه مهر لختی بعد اززیر پارچه سیاه رخ بنماید.

تندیس ها و تابلوهای نقاشی قرن هجده و نوزده اروپا نشان از تلقی هنرمندان و باور عام جوامع دارد  که فربهی معادل تندرستی است.زنها خود را قطعه قطعه نمی کردند تا به هربهایی باشد پوستی براستخوان بنشانند و تمامی ذرات گوشت و چربی بدنشان را نابود کنند.

دوران ؛ دوران تکنو و هوی متال و پاشیدن رنگ بربوم و اینستالیشن آرت نبود هنوز.دورانی نبود که با یک تلفن همراه یا حتی غایب سه هزار و یک کار بتوان انجام داد که البته گاه مفید است به سبب رسوایی هایی که به بار می آورد که لازم است به بار آید و به یمن این مظهرسده تازه به بار می نشیند.سده پیش ،دورانی نبودکه آدمیان نگران نقصان یا نابودی منابع طبیعی باشند و نگران حرارتی که آرام آرام گرمای دلپذیر و روح افزای آن، سوهان روح شده و مایه نگرانی از آنکه این گرمای مطبوع ،سیاره درتسخیر آدمیت را بسوزاند.

مخلص کلام آنکه ،به گمانم من به سهو به این عصرو دوره پای نهاده ام.شاید در زمانی دیگر آدم بهترو مفید تری  می شدم...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |