درپست پیشین تجربه هایی را از زندگی در آمریکا برای خوانندگان نوشتم.برخی ازکسانی که تا کنون به آمریکا نیامده اند و هرگزاینجا به سرنبرده اند؛خوششان نیامد.
من فکر می کردم بد نیست بعضی را با آنچه واقعیت روزمره زندگی شخصی من است آشنا کنم و اضافه کردم که ممکن است خیلی های دیگر در شرایطی بهتر باشند یا بختی بلندتر داشته باشند.
اما نظرهای دوستان سبب شد که تصمیم بگیرم دست ازاین تجربه نویسی بردارم. باید در این مورد بیشترفکر کنم که بتوانم درچه حد و حوزه ای بنویسم .
دراین میان باید ازرها تشکر کنم بابت همراهی اش .ممنون.
خطاب به آقای روزگار می نویسم که قدردان توصیه هایشان هستم مبنی براینکه نقل مکان کنم تا ازدست همسایه بد راحت شوم و بعدهم با اولین هواپیمای ممکن برگردم ایران .
بازهم می گویم ؛ درد بسیاری از ما این است که دلمان می خواهد تنها حرفهایی را بشنویم که دوست داریم بشنویم.من هم برای تمام حرفها و تردیدها در مورد مسائلی مثل دانشجویی و کار ومدرسه بچه ها و امکانات تحصیلی هم توضیح داشتم که برایتان روشن شود واقعیت ماجرا چیست تا این روی سکه را هم به عنوان یکی از تجارب یا بخشهای تحقیقی که درمورد زندگی در کشوری مثل آمریکا می کنید ( که هرگز نگفته ام جای بدی است) درنظر بگیرید.
دوست ندارید؟بسیارخوب! موفق باشید.با همه وجود آرزو می کنم که هرچه زودتر به نحوی بتوانید به آمریکا بیایید.کشور پهناوری که خیلی خوب است و همه چیزدرآن روبه راه.
