زن و قویش فرسنگها راه پیمودند و از اقیانوس گذر کردند.این بار گردن افرازی هردو به سوی کعبه موعود بود:آمریکا.درراه درگوش قو نجوا می کرد:"…به آمریکا می رسم.آنجا دختری به دنیا خواهم آورد.دختری مثل خودم.اما آنجا ، درآمریکا، هیچ کس به دخترم نخواهد گفت که ارزش وجودی اش به اندازه صدای آروغ شوهرش است.آنجا دیگر کسی به چشم حقارت به او نخواهد نگریست،چون او تنها به انگلیسی سلیس سخن خواهد گفت.درآمریکا،دخترم آنقدر سیر خواهد بود که مجال غم خوردن نخواهد داشت.او هویت مرا درخواهد یافت،چون من این قو را به اوهدیه خواهم داد،پرنده ای که قد برافراشت تا بسیار بیش از آن شود که توقع می رفت…"
اما وقتی زن به کشورنو رسید،مأموران اداره مهاجرت قو را از او جدا کردند.زن دراین کشمکش ، تنها توانست پری از قو را به یادگار نگاه دارد.بعد آنقدر فرم پر کرد که از خاطر برد چرا آمده و چه پشت سرنهاده .
اکنون زن پیر شده بود.دختری داشت که تنها انگلیسی می دانست و بیش ازاندوه ،کوکا کولا فرومی داد.دیرگاهی بود که پیرزن می خواست تنها پرقویی را که سالها حفظ کرده بود،به دخترش بدهد و بگوید:"شاید این پر به دیده ات بی قدر و قیمت بیاید،اما از راه دوری آمده و تمامی نیات نیکم را دربردارد."
چنین شد که پیرزن سالها ،سالی پس از سال دیگر،در انتظار روزی ماند که بتواند به دخترش به زبان انگلیسی سلیس این جمله را بگوید.
(ترجمه مقدمه کتابThe Joy Luck Clubنوشته " ایمی تان ")