تبليغاتX
مهرناز صمیمی - تاثیرگذارترین ها

مهرناز صمیمی

روزنگار

توکا نیستانی و بازهم توکا نیستانی !

توکای مقدس در بلاگش ابراز کرده که دوست دارد تأثیرگذارترین های زندگی مرا بخواند. راستش گردآوردن آنها کاردشواری است و شمار آنها زیاد. اما تا جایی که ذهنم کار می کند برخی از مهمترین ها را برمی شمرم :

 

 

رمان دیوید کاپرفید:

 

نسخه ساده شده  انگلیسی این رمان را وقتی خواندم که نه سالم بود.عاشق داستان شدم و بارها آن را خواندم تا چند سال بعد که نسخه اصلی و کامل کتاب را بازهم بارها خواندم .فضای تلخ و تیره و سرد ، درد فقر و دروغ و تقلبی که از آن لجم می گرفت ، تاسالها ته ذهنم بود.

 

 

تیشا :

 

خودزندگی نامه ای که در نوجوانی و بعد جوانی دهها بار آن راخواندم ؛ البته کتاب بزرگسالان بود ، به زبان انگلیسی .داستان  یک دخترنوزده ساله آمریکایی بود که نیویورکی بود و معلم شدو داوطلبانه به آلاسکا رفت و آنجا مدرسه ای تک کلاسه را درمیان جزم اندیشی ها و تاریک فکری های بومیان گشود .بعد هم عاشق شد؛ عاشق یکی از همان بومیها. حکایت مبارزه و درد است و نومیدی و پرتو عشق و سرمایی که از میان صفحات کتاب به مغز استخوان رسوخ می کند ...نام کتاب " تیشا " ست که لهجه محلی سرخ پوستان بومی آلاسکا بوده برای ادای واژه تیچر( آموزگار ).

 

تئوری مارکسیسم :

 

از سن هجده سالگی به شدت تحت تأثیرآن قرارگرفتم .مطالعه و ملاقات زندانیان سیاسی سابق و فعالان چپ گرای پیشین و فکر کردن به ابعاد و جوانب گوناگون ایدئولوژیک و اقتصادی مارکسیسم و سوسیالیسم ؛ بدجوری مشغولم کرده بود. مادرم از این بابت خوشحال نبود و پدرم سرسختانه مخالف . اما من ادامه دادم ...بعدتر بود که به کاستیهای آن هم پی بردم و به سیستم مستبدانه اداره کشورهای تحت این بینش سیاسی و زجرهایی که مردم روسیه و بلوک شرق اروپا و چین سرخ آمریکای لاتین کشیده بودند، بعضی شان هنوز هم می کشند...

 

چشمهایش :

 

این کتاب بزرگ علوی را چند ده بار خواندم ، نمی دانم . فقط می توانم بگویم که از کتابهای بسیارتسخیر کننده ای بوده که درزندگی ام خوانده ام.

 

مجله آدینه :

 

سال 73 کار را به شکل مطلب دادن به آن آغاز کردم که شروع رسمی کار روزنامه نگاری ام بود .مجله و مطالب آن را خیلی دوست می داشتم ...بعد هم شروع به همکاری با مجله فرهنگ توسعه کردم و بعد مجله جامعه سالم و مجله فیلم وبعدتر هم روزنامه های دوم خرداد که عاشق فضایشان بودم و هیجان کارشان...

 

فروریختن دیوار آهنین :

 

فروپاشی سوسیالیسم جهان را لرزاند و مرا نیز؛ نه از اندوه یا تاسف، که ازحیرت. تا مدتها خبرها را ناباورانه دنبال می کردم و در عصر ندرت آنتن ماهواره و کمبود نشریات خارجی در تهران، مجله های  تایم و نیوزویک را با ولع می خریدم و می خواندم . دقایقی بسیار به تصویر مردی خیره می شدم که نمادی همراه این تحول شگرف بود؛ مردی با یک لکه بزرگ قهوه ای بر سرش؛ میخائیل گورباچف، که سمبل نسل تازه ای از حکومت بود و برموجودیت دومین ابرقدرت جهان خط بطلان کشید.

 

مکالمه با محمد علی بنی اسدی :

 

عجیب ترین و اثر گذارترین  مکالمه زندگی ام ( دست کم تاکنون ) بوده ؛ مقدمه یک گفتگو با او. نه آن مکالمه عادی بود و نه گفتگو عادی از آب در آمد. آن یک گفتگویم با همه مصاحبه های دیگری که کرده ام فرق اساسی داشت ... محمد علی بنی اسدی را آدم ژرف وشگرفی دیدم ؛ آدمی که نمی توان درست وصفش کرد .انرژی خاصی در این مکالمه بود که نمی توان شرحش داد .محمد علی بنی اسدی راانسان شریف و ساده و کودک صفتی یافتم و تاکنون هم کسی را این همه متفاوت ندیده ام .

 

:   فیلم REDS  

  

چندین بار این فیلم را دیدم و باز هم دلم می خواهدآن را تماشا کنم. اندیشه سیاسی ورای سناریوو واقعی بودن آن ، به آن جان داده است .در هربار تماشای این فیلم ، طی تمام مدت طولانی آن ، با بازیهای قوی وارن بیتی و دایان کیتن وبا میزانسن فوق العاده، متوجه گذرزمان نمی شدم .

 

 

DANCE ME TO THE END OF LOVEترانۀ  

 

خوراک خوبی است برای روحم ... عاشق این ترانه ام .

 

شنا کردن :

 

همواره اثر عجیبی بررویم می گذارد.حس می کنم با هر نفسی زیر آب ، روحم تازه می شود ...

 

سرود ای ایران :

 

تمام وجودم را منقلب می کند . نه تنها اکنون که دوسال است غربت نشینم ، که از کودکی عمق جانم را زیرو رو می کرد . روح حسین گل گلاب و روح الله خالقی شاد...

 

فیلم آبی :

 

این فیلم کریستف کیسلفسکی بر من اثر عجیبی گذاشت .فیلم فوق العاده است وحضور ژولیت بینوش درآن بی بدیل ...

 

مهاجرت :

 

پدیده شگفتی آوری است. بیشتر آدمهایی که مرا خوب می شناختند ؛ می گفتند که تو که آدم عاطفی و وابسته ای هستی وبا مادرت اینقدر نزدیکی ، امکان ندارد بتوانی دوام بیاوری ...اما پوست آدم کلفت تر از حد تصور است . در این بیست و سه ماه و اندی ، چیزهایی را حس و تجربه کرده ام که در خواب هم نمی دیدم . لحظه هایی را گذرانده ام که ورای تصورم بود.پدرفرزندم همیشه به من می گفت که تو هرگزنمی توانی کارمند باشی و رئیس داشته باشی ...فعلاً این  پیش بینی نادرست از آب درآمده ، که نمی دانم خوب است یا بد، تاکی ادامه پیدا کند، نمی دانم ...

در این مملکت چیزهای زیادی یاد گرفته ام . یاد گرفته ام که ما خوشمان می آید بگوییم: " بدنیستم " ، اما می شود گفت: " خیلی خوبم " یا " عالیم " . یاد گرفته ام که می شود به جای"وای که هوا چقدر گرمه !" می شود گفت :" تابستان فصل گرمی است و هوا هم باید گرم باشد." یاد گرفته ام که کسانی هستند که بانابینایی یا با فلج اندامها ،هرروز، خوش روحیه و پرانرژی ،سوار مترو می شوند و می روند سر کار . یکی آقایی است که خیلی روزها او را درمترو می بینم ، نابینایی که هفته پیش که با نیکا ( دخترم ) به رستوران مکزیکی نزدیکمان رفته بودیم ؛ دیدیم که با همسرش که او هم نابیناست ، به همان رستوران آمده بودند.  

یاد گرفته ام که باید صبر کرد .برای همه چیز.همه جا. فکراً، روحاً و جسماً.

یاد گرفته ام که درکنار چندین ملیت و فرهنگ گوناگون با آنها هم زیستی و همکاری کنم . یاد گرفته ام که به جای " مدرسه بچه ام " می شود گفت " مدرسه ما " . یاد گرفته ام که دست کم تلاش کنم قدر آنچه را که دارم بدانم واز آن بهراسم که اگرقدرناشناسی کنم ارمغان تازه ای به زندگی ام پانمی گذارد . یاد گرفته ام که کوشش کنم دنیای خودم را نورافشان کنم ؛ چون شمع درون را هیچ گاه نمی توان کشت . اما نمی توان محفل دنیایی دیگر را روشن نگاه داشت ...

 

 

 نیکا :

 

دخترم برایم آنقدر مقدس است که نمی دانم چگونه از او بنویسم. از او بیش از هرکسی می آموزم، یعنی سعی می کنم که بیاموزم. همین از قناعت و کم توقعی او، و از بزرگی طبع پنج سال و نیمه اش  بس که چند روز پیش پرسید: " بهشت کجاست؟" وقتی تلاشم برای توضیح تمام شد، لحظه ای درنگ کرد وبعد گفت : " من الان توی بهشتم ، مهرناز! "

وقتی نیکا را دائما ً کتاب به دست می بینم و می بینم که عشقش کتاب است و می گوید :"کتاب خواندن بازی دلخواه من است "، میان ابرها سیر می کنم . وقتی از مدرسه اش تلفن می کنند و می گویند که او تنها دانش آموزی است که از مقطع کودکستان برای آموزشهای  ویژه تیزهوشان برگزیده اند، دنیایم رنگین می شود .

 

توکا نیستانی و بلاگ او :

 

از خواندن بلاگ توکا دریچه ای را به روی دنیایی تازه یافتم . لذت تازه ای را هم که خواندن مطالب اوست تجربه کرده ام. انگیزه یافتم که بلاگی درست کنم .در انتظار نظرهای او ؛ به ویژه پیرامون این پست هستم ؛ پستی که  سفارش خود اوست .

 و ... خدایش عمر ِبسیار دهاد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |