سامان؛که از خوانندگان این بلاگ است، از من دعوت کرده پیرامون مبحثی بنویسم که خودش در بلاگش با عنوان "ایرانیان و اعراب" نگاشته است. ازآنجا که من به این گونه فراخوان ها علاقمندم، استقبال کردم و خلاصه این هم از مطلب:
از زمان مهاجرت به ینگه دنیا،برایم محرز شده که ما ملتی هستیم که به قول معروف، سایه هم وطنان مان را هدف تیر قرار می دهیم و هرقدر ملل دیگر، خصوصاً وقتی در اقلیت قرار می گیرند، هوای هم را دارند و با هم متحدند، ما به همان اندازه برای هم "می زنیم" و روزگار را به کام هم تلخ می کنیم.

اعراب خوزستان هم میهن ما هستند؛ از قومی متفاوت، اما هم میهنند.همان طورکه کردها و ترک ها و لرها و گیلک ها و دیگران هستند. اما کینه میان فارس ها و عرب های خوزستان ریشه دار و مزمن است. سال ها پیش در تهران شاگردی داشتم که مادرش اهوازی بود و فارس. حکایتی که این خانم نقل می کرد، تأثیر تلقین را درطفولیت به خوبی بیان می کند:
می گفت که دوستش در اهواز یک معلم خصوصی زبان عربی دارد که عرب است. دوستش که خانمی بوده که فرزندی چهارساله داشته؛ به فرزندش گفته که قراراست معلم عربی اش به منزلشان بیاید و افزوده که آقای معلم، عرب است. پسربچه چهار ساله در تمام طول تدریس آقای معلم عرب تبار به مادرش، گوشه ای نشسته بوده و با شگفتی به آقای معلم نگاه می کرده. وقتی معلم می رود؛ بچه به مادرش می گوید:"مامان،این آقا که عرب نبود،آدم بود!"
طبعاً اظهار نظرکودکانه پسرک به آن سبب بوده که طی عمر کوتاهش، مرتب از بزرگترها شنیده که"عربها آدم نیستند."
لابد کسانی که با اعراب؛ اعم از خوزستانی و غیرایرانی، دمخور بوده اند،گواهی خواهند داد که میان آنها، آدمهایی هستند که لایق سوسمار خوردن اند اما تخت کیانی را می خواهند؛ چنانکه بسیاری از ما ایرانیان فارس نیز این گونه ایم ، و به گفته شیخ سعدی" ماخولیای مهتری" گریبانمان را گرفته، و بی تردید اعرابی هم هستند که انسانهای نیکی اند.
شاید مشکل در آنچه باشدکه در زمانی که با نشریه فیلم همکاری می کردم، از سردبیر آن، هوشنگ گلمکانی، شنیده بودم و اگر اشتباه نکنم او مطلبی هم در همین مورد نوشت، آنچه وی آن را"بیماری تعمیم دادن ما ایرانیان" می دانست و من با عقیده او کاملاً موافقم.از آن زمان هم این مسئله را بارها نقل کرده ام(البته هر بار ازقول گوینده اش). بسیاری از ما عادت کرده ایم تعمیم دهیم؛ نه فرافکنی، که دقیقاً گسترش دادن آنچه وجوددارد، به طیفی وسیع تر. مثلاً اگر به دوشیرازی تنبل برخوردکنیم،
می گوییم :" شیرازی ها تنبلند". اساساً در فرهنگ ما"خاکستری" جای زیادی ندارد؛ ما غالباً یا سفیدیم یا سیاه.

آنچه سامان را ناراحت کرده بود، سایت خانم نانسی عجرم، هنرمند لبنانی تبار مشهور و محبوب بود که اجازه راه یافتن کاربران ایرانی را به سایتش نمی دهد و به کشورشان هم توهین
می کند.
من این خانم جوان هنرمند را که ظاهراً هواخواهان بسیاری هم دارد
نمی شناسم، نه خودش را و نه هنرش را.البته وقتی وارد سایت اش شدم به مشکلی برخورد نکردم؛ که لابد به همان دلیلی است که سامان در پست اش اشاره کرده؛که تشخیص ورود کاربر از راه سرورهای ایرانی است .با این وصف، این خانم برخورداری از عقاید ضدایرانی و توأم با نفرت از ایران را تکذیب کرده و گفته که ظاهراً اعمال این تدبیر برای کاربران سایت اش، کاری بوده که هوادارانش انجام داده اند؛که البته جای بحث دارد. اما به باور من همان قدر که این بانوی جوان هنرمند، منکر چنین توهینی شده؛ از دید انسانی، ارزشمند است.
و دست آخر آن که، تلخی نفرت، زهری است که آن که نفرت می ورزد، بیش از آنکه منفور است، آن را می چشد.
