برداشت اول
سیزده مرداد،سالگرد تولد دخترم نیکاست. هرگز خرافی نبودم، اما با به دنیا آمدن نیکا در روزی که شماره سیزده بر پیشانی داشت، باورهای این چنین برایم خنده آورتر شد. از آن روز باورم شد که سیزده از زیباترین عددهای طیف اعداد است...
امسال نخستین سالی بود که من و نیکا، بی هیچ عضو دیگری از خانواده؛ سیزده مرداد را جشن گرفتیم؛ البته با شماری از دوستانش که با مادر و پدرهاشان به جشن نیکا آمدند.
این گونه مناسبت ها؛ تولد و عید و چهارشنبه سوری،حس غربت آدم را بیشتر می کند.

(ای کاش می شد آدمی وطن اش را همچون بنفشه ها با خود ببرد هر کجا که خواست)
وقتی به دوستی چنین گفتم، گفت:"ای بابا،تو بعد از دوسال هنوز عادت نکرده ای؟"
راست می گوید بی تردید.من غیرعادی ام.
برداشت دوم
چهارده مرداد که رفتم سرکار، فهمیدم آقایی آمریکایی که من خوشبختانه یا متأسفانه او را نمی شناسم و هرگز ندیده ام،کارت هایی را توزیع کرده بود که آنها را دیدم.

این آقا دخترسه ساله اش را ازدست داده، در پی لوکمی(سرطان خون) و ظاهراً خیلی هم ناگهانی و سریع...
کارتی که پدر این کودک؛که رایان نام داشته، نوشته و چاپ کرده، عکس او را برسینه دارد و نشانی خانه اش را برای کسانی که می خواهند مبلغی را برای کمک به بر پای کردن تندیسی به یاد او در پارک دلخواهش به این خانواده بدهند...
خانواده او تارنمایی نیز برای او و به یاد او درست کرده اند؛ با عکسها و خاطره ها و ویدئو های او.
برگردان بخشی از آنچه روی این کارت آمده، این است:
«رایان که به روی دنیا چشم گشود، پینه دوزی بر بالینش پیدا شد. پینه دوز نشان خوش اقبالی است.
رایان روزی را بی لبخند بر نمی خاست. تبسمش و نگاهش انتقال عشق بود در هر نفس.
او پاسخ شتابزده به پرسشی را قبول نمی کرد. زود به حرف افتاد و از واژه های دشوار بهره می برد. می خواست از هر حرکت ما آگاه باشد.
...رایان موهبتی بی همتا بود که فقدان آن هرگز از یادنمی رود. طی لختی که با ما بود، بودنمان را از بودنش سرشار کرد و از زیبایی ِ بودنش لبریز.
اگر با ما بود اکنون، و می دید که چگونه اشک می ریزیم، دستانمان را می فشرد، به دیدگانمان خیره می شد و می گفت:"گریه نکنید؛دوستتان دارم."
از اکنون لحظه شماری می کنیم تا دوباره به هم برسیم.»
برداشت سوم
به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده خویش را؟ باید گریست در سوگ و تبسم کرد در بزرگداشت زندگی...باید به یاد آورد تندرستی را، و جام شادی نوشید به پاس نفسهایی که از ریه ای سالم بر می آیند...باید...
اما گاهی برایم آنچه نباید، جای آنچه را که باید، می گیرد...چه باید کرد؟
از اندوه نگفت وقتی سینه را می فشارد؟ از درد عشق نسرود وقتی تلخ می شود؟ در غم غربت نگریست وقتی عرصه را تنگ می کند؟ از تنگ نظری کدر نکرد روح را، وقتی دامان گیر می شود؟
اما بی خانمانان و دردمندان و تنگدستان و بیماران، مرد نابینایی که هر روز با مترو سر کار می رود، زن معلولی که با صندلی چرخ دار، با پاهای بی حرکت و دستان ناکارآمد و چانه ضعیف سرکار می رود، مادر جوانانی که هر جای جهان در سوگ ابدی فرزندند و بیماری سرطانی که می داند چند ماه بیشتر زنده نیست اما باز می کوشد و امیدوار است و عشق زندگی دارد و عشق مرگ برای رسیدن به بهشت... اینها آدمی را شرمسار می کنند.
دیزالو به شب،داخلی
چهار دیواری است...شب است و ساکت است و تاریک است.جایی در دل شب، هوای هم صحبت می کنی. بلند بلند حرف می زنی تا ببینی آهنگ صدایت چگونه به گوش می رسد.
به ایوان می روی.گرم است. شرجی است. هر پنجره قصه ای دارد. آن را فریاد می کند. حکایت نوش است گاه و نیش است گاه دیگر. از جایی نوری می بینی. پنجره ای که امیدوار است. پنجره ای که می خندد.
صدایی می شنوی انگار. قدسیان اند که شعر حافظ را از بر می کنند؟حافظ شبهای تار تو را؟
روزٍ،خارجی
برگها از گرما خشک شده اند و چمن را پوشانده اند.گلدان قرمز کوچک بگونیا تشنه است. سیراب می شود و سرحال، وقتی استکانی آب می خورد.
مردم شتابان درخیابان راه می روند. بر پیراهن مردی قهوه می ریزد. پیراهن لک می شود. مرد عجله دارد .می رود. لابد کارش دیرش می شود.
اینها نماد زندگی اند همه؛ با شادی و اندوهشان. زندگی جاری است...
فلاش بک
دوستان نیکا دوره اش کرده اند. همه درباره آنکه چگونه شمع ها را روی کیکش بگذارد، نظر می دهند. جکی،برادر کوچک لوک است که به گفته خودش " چهارسال و سه ربع " دارد. او می گوید که هیچ کس جز نیکا نباید به کیک دست بزند.
کمی بعد، کیک می خورند.جکی به من نزدیک می شود و می گوید:" ممنون که منو دعوت کرده اید."
در آغوشش می کشم و می گویم:" ممنون که آمدی پسرم" و در دل می گویم:" ممنون که زندگی را جاری می کنید.شما،با زاده شدن تان و لبخند هایتان و بازی هایتان.خوب بمانید. زنده بمانید.شاد بمانید."
