یادم می آید که سالها پیش در تهران آگهی تبلیغاتی(بخوانید پیام بازرگانی) از تلویزیون پخش می شدکه به عقیده من بسیار خوب و خوش ساخت بود؛ هم تصویرهایش و هم متنش. شاه بیت آگهی این جمله بود:
"زندگی،دگمه بازگشت ندارد."
آگهی؛ تبلیغی بود برای هندی کم (بخوانید دوربین خانگی)پاناسونیک ( یا شاید هم سونی) و هدفش آن بود که بگوید باید لحظه ها را ثبت کرد.
راستی؛ اگر زندگی دگمه بازگشت می داشت، چه می شد؟دردها را باز می گرداندیم و دگمه توقف را وقتی فشار می دادیم که دردهایمان پایان یافته باشند؟ یا به بیان دیگر اصلاً آغاز نشده باشند؟
به جوانی بازمی گشتیم و بسیاری کارها را نمی کردیم و به جایشان خیلی کارها را انجام می دادیم؟
با دیدن آنکه در آینده مان صدمه ها و لطمه ها از کجا آمده اند و پیکر روح و جسم مان را خراشیده اند،از منشأشان دوری می گزیدیم؟
بلاهت های دوران نوجوانی را تکرار نمی کردیم؟

افسوس که زندگی دگمه بازگشت ندارد. اما ای کاش داشت! من چه می کردم اگر زندگی ام دگمه بازگشت داشت؟ مثل هر کس دیگری؛ هزاران کار. اما چه فرقی می کند؟ چنین دگمه ای درتقدیر تعبیه نشده و شاید خواننده این نوشتار هم چندان علاقه ای به این نداشته باشد که با چنین دگمه ای چه می کردم اگر بود. شاید اگر ماری کوری یا کریستین امان پور یا اندیریا گاندی یا مارگارت تاچر بودم چنین پرسشی مهم بود...
زمان به سرعت باد زیبای پاییز؛ بهار عارفان؛سپری می شود. برگهای درختان کوچه ما به همان سرعت که سبز شده بودند اکنون قرمز شده اند و با همان شتابی که حکیم زیباکلام نهیلیستمان از آن می گوید، با هفت هزارسالگان سر به سر می شویم. اما گروهی در این میان بذری کاشته اند که خود و دیگران ثمر آن را درو خواهند کرد؛ گروهی دیگر هم بذری ندارند و با چنته ای چون چنته من تهی، همدم هفت هزار سالگان می شوند...
