در کانون زبان ایران در خیابان وصال تهران درس می دادم.تدریس را از سن بسیارکمآغاز کرده بودم و از آن خیلی لذت می بردم.درر کمضمن برای فهماندن ماده درسی به زبان آموزان خیلی نیرو می گذاشتم.طبیعی است که تدریس زبان به سی چهل زبان آموز بزرگسال اساساً کاری است که نیروی فراوانی می طلبد.منتهی من با نیرویی چه بسا دو چندان به قول مادرم"نفس می زدم".حالا با تمامی این تفاصیل،آنچه کلافه ام می کرد و بعضی اوقات به هوسم می انداخت که به قول هوشنگ گلمکانی " کله مبارک را به دیوار بکوبم"،این بود که وقتی درکلاس می پرسیدم :"فهمیدید؟" یا "مشکلی نیست؟" یا پرسشی از این قبیل،تقریباً تمام شاگردان کلاس فقط نگاهم می کردند.ای بابا،پدرت خوب ، مادرت خوب،آن زبان را به کار بینداز، این که دیگر کاری ندارد و انرژی نمی برد،بگو آره یا نه. نه خیر!نمی رفت میخ آهنین در سنگ!
این دشواری در تمام این سالها همراهم بوده،معضل جواب ندادن آدمها به حرف آدم.نمی دانم؛شاید این هم بخشی از این فرهنگ معروف دو هزار ساله یا بیست هزار ساله ماست که این همه هم به آن می نازیم .
طی این سالها همواره کارم به گونه ای بوده که به مخاطب ارائه شده و همواره با همین موضوع روبه رو بوده ام که سبب آزردگی ام می شود و حس فریاد درخلأ را برمی انگیزد.کاری که ارائه می شود و خوب بودن یا بد بودنش را مخاطب ابراز نمی کند.عقیده ای اظهار نمی کند.با قطع کار هم واکنشی نشان نمی دهد.
یکی از نمونه ها بلاگ نویسی است که اساساً بر محور تبادل اندیشه استوار است.برایم جالب است که آدمها این گونه عمل می کنند.شماری از کسانی که نظرمی دهند این کار را تنها برای این انجام می دهند که بگویند فلان مطلب را در بلاگ خودشان گذاشته اند یا مثلاً بلاگی تازه بنا کرده اند.نمی دانم،شاید این وضع به این دلیل پیش آمده که مطالب آنقدر جذاب نیست،چون طبعاً بسیاری از بلاگ ها این گونه نیستند.از سویی دیگر آدم رفتار برخی انسانهایی را که صفت روشنفکریا مطبوعاتی یا هنرمند برخود می نهند، می بیند که حتی ایی میلها را هم بی پاسخ می گذارند.شاید هم این بخشی ازژست انتلکتوئلهای ماست.
هرچه هست کلافه کننده است!