بازگشتی که امید جاه درآن بود.امید بالا نشستن.امید رسیدن به میراث پدر.امید بازپس گرفتن آنچه در سی و پنج سالگی به کف آورده بود اما از دستش داد…
بی نظیر بوتو کشته شد.دیروز صبح که وارد اینترنت شدم و صفحه اصلی ام را که صفحه خبراست دیدم،از شگفتی میخ کوب شدم.درطلب مقام به مام میهن برگشت و در آغوش مام میهن جان داد…هم اویی که تصویرش از بر لب مالیدن رژخوش رنگی،پیش از سخنرانی اش ،هنوز تازه است،در پی اجل به پاکستان شتافت.
از هواداران بی نظیر بوتو نبوده ام که به آن سبب از مرگش متاثر شوم.یعنی اصلاً موضع سیاسی دراین میان مطرح نیست؛که نه من تحلیل گر سیاسی ام و نه اساساً در این مورد موضعی دارم. وقتی خانم بوتو تازه به پاکستان بازگشته بود،ضمن صحبت با روزنامه نگارآگاه پاکستانی که درواشنگتن به سر می برد،ازاوپیرامون اوضاع سیاسی پاکستان پرسیدم واینکه آیا بازگشت او به پاکستان،با آشوبی که به راه افتاده و شماری از مردم که کشته یا زخمی شده اند، به زیان مردم تمام نشده،که آن روزنامه نگار پاسخ داد که بوتو درمیان مردم پاکستان هواخواهان فراوانی دارد و از پشتوانه مردمی نسبتاً قوی برخوردار است و بسیاری از بازگشت او خوشحالند.درست که هرفعال سیاسی و هر دولتمردی حبس و ترور و مرگ را درمیان گزینه های سرنوشت احتمالی خود می بیند،اما بی نظیر بوتو تنها از دید انسانی به دیده من به عنوان یک ناظر کنجکاو اما بی طرف، چنان از زندگی سرشار به نظر می رسید که تصویرکردنش دربستر مرگ دشوار است.لحظه ای زیبا و آراسته ، جذاب وجاه طلب، لحظه بعد بدنی بی جان؟
صبح دیروز با خواهرم در تهران تلفنی صحبت کردم.وقتی احوال پرسی می کرد،گفتم ازمرگ بوتو در حیرتم.که اوپاسخ داد:"اما ما اینجا ازمرگ دیگری حیرت زده ایم."
دلم هُری ریخت.پرسیدم: "کی؟"گفت:"نگران نباش،تواو را ندیده ای."
وبعد نام یکی از بستگان دور را برد که پزشک بود و شهره به آنکه مرد نیکوکاری است و خوش خلق و خوش ظاهر.
چگونه انسان فعالی،در اوان دهه پنجاه عمر،سالم و سرحال،یک باره
می میرد؟همان که تا آخرین روز زندگی اش برای مداوا آستین بالا زده بود،آیا بیمناک بود از دست مرگ که از آستین بیرون می آید؟اما اکنون دیگر تمام است.تمام…
باور مرگ؛در آنی آکنده از زندگی بودن و در آن بعد،نفس واپسین را بازدمیدن،تلخ است و گاه ناممکن به نظر می آید.همه اینها به رغم آن است که می دانیم مرگ هم حلقه ای از زنجیر زندگی است.می اندیشیم وازاندوه لبریز می شویم واز شوق ادامه راه روزمرّگی تهی،اما با این همه،با شتاب به آغوش زندگی باز می گردیم و دوره می کنیم هرروز را و هنوز را…این بارسوار برقطاری که مسافری کم تر دارد.باکمان نیست واز یاد می بریم و می تازیم تا آنکه قرعه به نام خودمان افتد…
دامان اندیشه را که باز می کنی واین افکاروحسها را به آن راه می دهی،نهیلیسم بروجودت چنگ می اندازد.
چه می توان گفت؟"…تفو برتوای چرخ گردون،تفو…"