مدت زیادی بود که می خواستم پست تازه ای بنویسم.روزهای متلاطمی را از سرگذراندم؛مثل بیشتر آدمها روزی نومید بوده ام و روزی امیدوار،روزی شاد و روزی اندوهگین.یافتن روحیه ای که با آن بتوانم یک خط فکری را دنبال کنم و چیزکی بنویسم قدری دشوار بود...تا اینکه" روزگار" در بخش نظرها ترغیبم کرد که بنویسم.
بعضی حرفها یاروایتها اثرغریبی درذهن یا روح دارند و حک می شوند و می مانند.
گویی در فرهنگ روشنفکری،خصوصاً فرهنگ روشنفکری ما،هنروخرد و باریک اندیشی با نومیدی و نوستالژی و تاریکی عجین و آمیخته است.گاه هم افسردگی و خودکشی و از درد گفتن یا نوشتن، باب می شود و مثل شلوار جین مد روز.
برخی "نو نویسنده ها " گمان می برند که براساس قاعده " وصف العیش،نصف العیش"،شیرگاز راکه بازکنند،درنیمه راه "هدایت" شدن قرار می گیرند.
اما بازگردیم به سخنانی که می مانند. چندین سال پیش در تهران درمکالمه ای با خسرو سینایی،از او خواستم که از شعرهایش برایم بخواند.او هم دفتر شعر چاپ شده اش را برایم آورد که عنوان عجیبی داشت؛"تاول های لجن". با هم به روحیه جداً نوستالژیک اوان جوانی او لبخند زدیم و او درمیان حرفهایش گفت:"نمی دانم چرا چنین روحیه ای داشتم.دلیلی نداشت که این قدر تلخ و سیاه بیاندیشم و بنویسم. "
می دانستم که او نیز چون دوست بسیارحساسش سهراب شهید ثالث، در آن سالها،روحیه شکننده ای داشته و جهان بینی کافکایی.
واقعیت جاری زندگی آن است که گاه بر موج زندگی سواریم و گاه فرو می افتیم.شاید خیلی از کسانی که مثل من دردریا از ساحل خیلی دور شده اند و شناکنان و درمیان موج و تلاطم مسافتی را رفته اندو بازگشته اند،این واقعیت جاری را بهتر لمس کنند.اما بخشی از واقعیت هم آن است که وقتی زیرآبی،فکروذکرت بالا آمدن است و گاه فکر می کنی شاید نتوانی.وقتی هم به خوبی و روانی پیش می روی به فروافتادن نمی اندیشی.گاهی این به زیررفتنها و فروافتادنها کش می آید و نومید کننده می شود.لابد در آن لحظه ها باید اندیشید که به دوراز " تاول لجن" می توان دوام آوردو همین است که پشت کامیونها و روی دیوار زندان می نویسند:"این نیز بگذرد"...
چنان است که هر بار ازمیان تلاطم سربرمی آریم و به دور از آن تاول ادامه می دهیم این کوتاه زمانی را که نام زندگی دارد و طولانی ترین آن حتی؛آنی است و دمی و نه بیش ازآن؛ذره ای دربیکران ِکهکشان.