تبليغاتX
مهرناز صمیمی - برتر از شادی

مهرناز صمیمی

روزنگار

  

دیشب با نیکا رفتیم فرودگاه به استقبال مادرم که از تهران آمده اند پیش ما.دو ساعتی معطل شدیم که طی آن مدت نیکا آشفته و شتابزده منتظر مامان جون بود (مادرم را مامان جون صدا می کند)و به سویی دیده دوخته بودکه مسافران پروازهای خارجی از آن راه وارد سالن اصلی می شدند.درمدت انتظار،ناخودآگاه توجهم به واکنش متقابل مسافران واستقبال کنندگان جلب شد.(این،محدوده مخصوص ورود مسافران بود و بنابراین هرکه آمده بود،برای استقبال آمده بود ونه بدرقه.)

تقریباً هر که می رسید،منتظری می یافت.گروه بزرگی هم با دوربین و بادکنک و پلاکارد خوش آمد منتظر" جان" بودند.فهمیدم که جان هم سرنشین  پرواز مادر من است.بعد از چند دقیقه،ازخانمی که درمیان استقبال کنندگان از جان بود،پرسیدم:"جان سرباز است؟" که گفت:"آره. از عراق می آید."و من به حدس درستم درود فرستادم،باآنکه تا دیشب شاهد استقبال از سربازی نبودم.

چندین مورد دیداردیدم که با ابرازعلاقه و شعف یک طرف (مسافریا منتظر)همراه بود و ظاهراً سردی طرف دیگر.که صد البته قابل داوری نیست چون آدم از فحوای حس ها واندیشه ها ناآگاه است.بعضی ها هم اساساً درنشان دادن احساسشان ناتوانند.

حس کردم این دیدارها نمادی کوچک از زندگی است و رابطه هایش؛علاقه های یک سویه،دلسوزی هایی که بی پاسخ می مانند،و صد البته محبت دوجانبه که شاید کمیابتر است.

فکر کردم ترمینال فرودگاه شاید سمبلی از گذر و گذار آدمها باشد وتلاقی شان با یکدیگر.

 

ازنیکا پرسیدم:"ازآمدن مامان جون خوشحالی؟" گفت:" باید واژه تازه ای اختراع کنم که حسم را با آن بگویم.خوشحال، کافی نیست."

وقتی مامان جون را دید،اشکهایش سرازیرشد و گفت:" مهرناز،نمی دانم چرا دارم گریه می کنم.از مامان جون خجالت می کشم." که نگاهی به مادرم کردم و گفتم:"عیبی ندارد؛مامان جون هم دارد گریه می کند."

و من درمیان شادی به واژه ای ورای شادی اندیشیدم و به آنکه به دخترم می بالم که ازاکنون در اندیشه واژه آفرینی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |